آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٨٩ - مذهب يك نفس جوهريست مادى
بهمانست كه گذشت.
برخى فلاسفه گفته: انسان همان جزء آتشى است زيرا تابش و جنبش از آتش است و خاصيت آدمى هم ادراك و حركت است و ادراك همان تابش است، و از اين رو پزشكان گفتند: سرپرست اين تن حرارت غريزيه است، گوئيم هم خاصيت بودن دليل اشتراك خاصيت دارها نيست زيرا عناصر با اختلاف در ماهيت در كيفيات خود مشتركند.
باقلانى گفته: انسان جزء هوائى تن است، و آن نفسى است كه در روزنهها رفت و آمد دارد و چون بند آيد زندگى تمام شود، پس نفس همان دم است، گوئيم گذشت كه ملازمه يگانگى را نبايد گفتهاند: انسان جزء آبى تن است زيرا او مايه نموّ است. گوئيم اين هم بدو موجبه از شكل دوم برگردد كه عقيم است، و نمو هم منحصر بآب نيست خورشيد و هوا هم در آن اثر دارند.
گفته شده: اجزاء لطيفى است روان در تن مانند روغن در كنجد و گلاب در گل، و اين هم مجرّد خيال بىدليل است.
نظام و ابن اخشيد گفتند: روح مغز كه پذيراى حسّ و انديشه و حفظ و يادآوريست همان زنده مكلف است و كارگر تن، و تركيبى است از بخار و اجزاء لطيف اخلاط و جايش اعضاء رئيسه تن است كه دل و مغز و كبدند كه از آنها به رگها و اعضاى ديگر نفوذ كند، گوئيم ما ميدانيم كه شنوا گوش است، بينا چشم، راكع و ساجد تن، و چطور گفته شود كار از جز آنها است، و چرا زانى را حد زنند و مرتد را بكشند اگر كاركن جز همين كالبد محسوس است.
باز نظام گفته: انسان جزء لطيفى است درون تن روان در اعضاء و چون عضوى بريد، خود را از آن در كشد و چون آن لطيف بريده شود آدمى بميرد، و دليلش اينست كه با نبودنش زندگى نابود شود و سستى آن را دانستى.
هشام بن حكم گفته: انسان جسم لطيفى است از آن دل و آن را نور ناميده