آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ١٠ - حقيقت نفس چيست
١٥- زنا كار با آلت خود زنا كند و به پشت او تازيانه حد خورد، و بايد آدمى جز آلت و پشت خود نباشد، و گفتهاند، آنست كه آلت را بكارى گماشته و پشت را بكار ديگر، و لذت و درد از آن او است و اين عضوها وسيله آنند.
١٦- چون من با زيد سخن كنم و باو گويم اين كار را بكن و آن را مكن، اين خطاب و امر و نهى با پيشانى يا پلك و بينى و دهان و اندام او نيست و بايد با چيز ديگرى باشد جدا از اين اعضاء، و اين دليل است كه آن جز اعضاء تن است.
اگر گويند چرا سراسر تن نباشد گرچه اجزاء آن نيست.
گوئيم توجيه خطاب بهمه در صورتيست كه فهم و دانش داشته باشد و اگر همه را با هم دانا بدانيم يا روى هم يك دانش دارند يا هر كدام جدا دانشى دارند در صورت يكم بايد يك عرض در چند جا باشد و اين محال است و در صورت دوم بايد هر عضوى دانا باشد بخودى خود، و بيان كرديم كه يك عضو آدمى بخودى خود فهم و دانش ندارد.
١٧- دانائى لازم آدمى است و دانش جز در دل نيست، و بايد آدمى آن موجود در دل باشد، و چون اين ثابت شود باطل شود كه آدمى اين تن ديدنى است و دانائى براى آن لازم آدمى است كه فاعل مختار است و او بايد با قصد و هدف كار كند، و شرط آن دانش است، چون آنچه دانسته نيست قصدش نشدنى است، پس بايد آدمى دانا باشد، و گفتيم دانش جز در دل نيست، براى برهان و قرآن برهانش اينست كه ما هر چه دانيم از دل دانيم و در قرآن فرمايد «دل دارند و نفهمند بدان ١٧٨- الاعراف» و فرمود «نوشته شده در دلشان ايمان، ٢٢- المجادله» و فرمود «فرود آوردش روح الامين بر دلت، ١٩٣- ١٩٤- الشعراء» و چون بايد آدمى دانا باشد و دانش جز در دل نيست، بايد آدمى در دل باشد يا چيزى باشد كه با دل وابسته است و بهر تقدير گفته كسى كه آن را تن و كالبد داند باطل است و اما بحث دوم كه آدمى ديدنى نيست اينست كه حقيقت آدمى سطح و رنگ ندارد، و هر ديدنى بايد سطح و رنگ داشته باشد و اين دو شرط قطعى باشند