آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٣٣ - باب چهل و پنجم در خواب ديدن پيغمبر
رفتم و چنين كردم و چون به نينوا رسيدم پيرى فرتوت آنجا نشسته بود.
گفتم: اى شيخ از كجائى؟ گفت: از أهل همين آبادى، گفتم: چند سال دارى؟ گفت: بياد ندارم چند سال از عمرم گذشته، ولى دورترين يادآورى كه دارم اينست كه حسين بن على ٧ و همراهان و خاندانش كه با او بودند ديدم كه آب را بروى آنها بستند و بروى سگها و وحوش بازگذاشتند تا از آن بنوشند، من آن را دلگداز شمردم و باو گفتم: واى بر تو، بچشم خود اين را ديدى؟ گفت:
آرى، سوگند بدان كه آسمان را افراشته، اى شيخ بچشم خود ديدم، و راستى تو و يارانت كه كمك كنيد بدان چه ما ديديم ديده هر مسلمانى را خونبار كرده اگر مسلمانى در جهان باشد.
گفتم: واى بر تو، آن چيست؟ گفت شما جلوگيرى نكنيد از آنچه سلطان شما بر آن حضرت روا دارد، گفتم: چه روا داشته و باجراء گذاشته؟ گفت: آيا قبر پسر پيغمبر ٦ را شخم كنند و زمينش را كشت كنند؟ گفتم:
قبر كجا است؟ گفت: زمينش همان جا است كه تو ايستادى، و خود قبر كور شده و جايش دانسته نشود.
ابن عياش گويد: من قبر را پيش از آن هرگز نديده بودم و در عمر خودم بر سر آن نيامده بودم، گفتم: كيست كه آن را بمن معرفى كند؟ آن شيخ با من آمد تا به بنگاهى رسيديم كه درى داشت و دربانى و گروهى بر در ايستاده بودند بدربان گفتم: ميخواهم وارد شوم بر پسر رسول خدا ٦، گفت: دسترسى بدان ندارى، گفتم: براى چه؟ گفت: اكنون وقت زيارت ابراهيم خليل اللَّه و محمّد رسول اللَّه ٦ است و بهمراه آنها جبرئيل و ميكائيلند با فوجى فرشتهها.
ابن عيّاش گويد: از خواب بيدار شدم و هراس سخت و اندوه و گريه مرا گرفته بودند، و چند روزى گذشت تا نزديك بود خوابم را فراموش كنم، و آنگاه ناچار شدم ببنى غاضره بيرون شوم براى وامى كه از يكى از آنها ميخواستم، و بيرون رفتم با فراموشى اين داستان تا بميل كوفه رسيدم و ده دزد بمن برخوردند و تا آنها