آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٧ - حقيقت نفس چيست
هر كسى از من چيست؟ جسم است يا عرض يا هر دو يا تركيبى از آنها كه چيز سوّمى است و جز اين نيست.
اما اينكه انسان جسم است يا مقصود همين تن ظاهر است يا جسمى درون آن يا بيرون از آن، آنها كه گويند: انسان همين تن ظاهر است كه ديده شود گفتار آنها را نادرست در آورديم و اين سخن هم نادرست باشد و دليلش چند وجه است.
١- ميدانيم كه اجزاء تن پيوسته در دگرگونى است و كم و بيش ميشوند يك بار براى نموّ و پژمردگى و يك بار براى فربهى و لاغرى، و ميدانيم كه اين دچار دگرگونى جدا از شخصيت پايدار و ماندنيست، و از اينها ميفهميم كه آدمى مجموعه اين تن نيست.
٢- بسا كه آدمى تن فراموش است و خود فراموش نيست مانند اينكه بچيزى توجه دارد و بياد تن خود نيست ولى گويد من خشم كردم، خواستم و سخنت را شنيدم و رويت را ديدم و در اينجا خود را بياد دارد و تن را فراموش كرده پس خود آدمى جز تن و اندام او است.
٣- هر كس سراسر اندام خود را بخود وابندد و گويد، سرم، چشمم، دستم پايم، زبانم، دلم، تنم، و وابسته جز وابسته شده بآنست و بايد آنچه آدمى است جز تن و اندام او باشد، اگر گويند: بسا ميگويد، خودم، ذاتم، و بايد خود او و ذاتش جدا از او باشند و اين نشدنيست، گوئيم: بسا مقصود از خود و ذات همان تن مخصوص است و گاهى شخصيت مخصوص كه بالفظ «من» بدان اشاره كنند، و آنجا كه گويد خودم، ذاتم، مقصود تن او است كه بعقيده ما جز گوهر آدمى است.
٤- هر چه دليل است كه انسان نميشود جسم باشد دليل است كه نميشود تن باشد، و اين ادله بيايند.
٥- بسا آدمى زنده است و تن مرده و بايد آدمى جز تن باشد، و دليلش