آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٢٣١ - باب چهل و پنجم در خواب ديدن پيغمبر
بخواب بيند و مانند بيدارى با او گفتگو كند، زيرا رسول خدا ٦ فرمود: «هر كه مرا در خواب بيند خودم را ديده، زيرا شيطان مانند من نشود نه در خواب و نه در بيدارى، و نه مانند يكى از اوصيايم تا روز قيامت».
سليم گفت: بمحمّد بن ابى بكر گفتم: چه كسى اين را بتو بازگفت؟ پاسخ داد على ٧ پس گفتم: من هم اين را شنيدم مانند اينكه تو شنيدى، بمحمّد گفتم: شايد يكى از فرشتهها باو بازگفته؟ گفت: يا چنين بوده و كشانده تا اينكه سليم گفت: چون محمّد بن أبى بكر در مصر كشته شد، و امير المؤمنين او را بما تسليت داد بآن حضرت بازگفتم: آنچه را محمّد بمن بازگفته بود و باو گزارش دادم بدان چه عبد الرحمن بن غنم گزارش داده بود، فرمود: محمّد راست گفته- ره- هلا كه او شهيد است و روزيخورد (الحديث).
٩- در مجالس ابن الشيخ: بسندى تا حنان بن سدير صيرفى كه شنيدم پدرم ميگفت: رسول خدا ٦ را در خواب ديدم و برابرش طبقى سرپوشيده بود با دستمالى، نزديكش رفتم و درودش گفتم و بمن پاسخ داد و دستمال را از روى طبق برداشت و در آن رطب بود و آغاز خوردن از آن نمود، و من باو نزديك شدم و گفتم يا رسول اللَّه يك دانه رطب بمن بده، يك دانه بمن داد، آن را خوردم و گفتم: يا رسول اللَّه يكى ديگر بمن بده، و بمن داد و خوردم، و هر دانه ميخوردم دانه ديگر ميخواستم، تا هشت دانه بمن داد و خوردم و دانه ديگر خواستم، فرمود:
تو را بس است.
گفت: بيدار شدم از خواب و چون فردا شد نزد امام صادق ٧ رفتم و برابرش طبقى بود سرپوشيده با دستمالى گويا همان بود كه در خواب برابر رسول خدا ٦ ديده بودم، بآن حضرت سلام دادم و جواب داد و طبق را گشود و در آن رطب بود و آغاز خوردن از آن نمود، من از آن در شگفت شدم و گفتم.
قربانت يك دانه رطب بمن بده داد و خوردم، و ديگرى خواستم تا هشت دانه رطب خوردم و ديگرى خواستم، فرمود: اگر جدم رسول خدا ٦ برايت فزوده بود برايت