آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٦٥ - دنبالهاى دراز اقوال در بيان حقيقت نفس و روح
جدائى او از تن مستلزم آنست بدان گرائيدند.
و بسا دليل آوردند كه تجرّد نفس دليل ندارد و بايد مجرّد نباشد زيرا هر چيزى دليل ميخواهد و اين دليل با اينكه سست پايه است معارض است باينكه جسم بودن نفس هم دليل ميخواهد پس بايد جسم نباشد سپس گفته معتقدان بتجرّد نفس چند دليل آوردند.
١- نفس جاى اموريست كه در مادى نميشوند باشند و بناچار بايد مجرد باشد، و امورى كه در مادى نشوند يكى تعقل خود نفس است كه گفتيم تعقل حلول صورت يا نقش بستن نمونه است در عاقله، و مادى نشود صورت غير مادى باشد و اما بيان اينكه اين امور محققه در نفس نميتوانند در ماده باشند اينست كه در ضمن آنها است تعقل واجب گرچه بكنه آن نباشد يا تعقل جواهر مجرّده گرچه بوجود خارجى آنها معتقد نباشيم زيرا بايد معنا را تعقل كرد تا حكم كرد كه هست يا نيست و نهان نيست كه نميشود صورت مجرد در مادى درآيد و چون معانى كليه كه نفس تصورشان مانع شركت نيستند مانند آدميت كه شامل زيد و عمر ...
مىشود و ويژه اندازه و وضع و چگونگى نيست كه چيز مادى در خارج از آنها جدا نيست و بايد از همه آنها بركنار باشد و گر نه شامل فاقد آن نگردد، و خلاصه حلول در ماده اختصاص باندازه و وضع و چگونگى ويژهاى را بايد كه كلى بودن را نشايد و اگر نفس خود مجرد نباشد محل صور كليه نگردد و آن باطل است و چون معانى قسمت ناپذير مانند وجود، وحدت، نقطه و جز آن و گر نه بايد معقول مركب از اجزاء بىپايان موجود باشد و آن نشدنيست.
و با اين حال وجود قسمت ناپذير حاصل است زيرا كثرت عبارت از مجموع يكانها است و چون معقولى داريم كه يكى است و قسمت پذير نيست بايد محلش كه تعقل آن كند مجرّد باشد و جسم نباشد زيرا جسم و جسمانى در ذات خود قسمت پذيرند، و قسمت پذيرى محل قسمت پذيرى حال را بايد در صورتى كه حلول در