آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٩٣ - مذهب يك نفس جوهريست مادى
و شاه بكشورش و كارش را بواسطه تن ميكند، و نفس حقائق موجودات را دريابد و بفهمد چه ممكن است و چه محال، و نفس فلكى باشخاص افاضه كند چون خورشيد كه برآيد و در هر روزن بتابد.
بلكه غزالى گفته: نه درون تنست و نه برونش، نه پيوست بآنست و نه جدا از آن زيرا زمينه آنها مكانى بودن است كه او ندارد چنانچه جماد نه دانا است نه نادان، چون زمينه اين دو وصف زنده است، و هر كه آن را نادان خواند از طبع عوامانه است.
و از اين رو كراميه و حنبليان خدا را جسم موجود دانند زيرا جز جسم اشاره پذير را تعقل نكردند، و آنكه پيشتر رفته جسم بودن را نفى كرده و باز هم عوارض آن را چون جهت داشتن آورده و خدا را در جهتى دانسته كه منزه است از آن و چون وصف تجرد را در خدا دريغ كردند چگونه در جز او بپذيرند.
گويند اگر مجردى باشد در خصوصىترين صفات شريك خدا شود و بايد در ذات او هم شريك باشد، جواب گوئيم نپذيريم كه تجرد باين معنا خصوصىترين صفات خدا است بلكه اخص صفاتش اينست كه بخود وجود دارد و جز او بدو وجود دارد.
براى اثبات تجرد دليل آوردند كه معلومات بسيطى داريم چون وحدت و نقطه و بايد علم بدانها هم بسيط باشد زيرا اگر علمش مركب باشد و جزئيش بدان تعلّق گيرد لازم آيد جزء و كل برابر شوند و لازم آيد علم پيش از خود موجود باشد زيرا جزء نامتعلّق پيشتر وجود داشته و اگر ببعض معلوم تعلّق گيرد خلف باشد زيرا فرض اينست كه معلوم بسيط است، و اگر بدو تعلّقى نگيرد بايد عملى نباشد زيرا كلام در اجزاء ديگر هم همانست و با جميع ميان آنها اگر هيئت تازهاى پديد نشود علم مفروض محض بىعلمى است و اگر علمى با ديد شود اگر از دو جزء باشد عالم مركب باشد و اگر هيئت علم قائم بهر دو شود تركيب در قابل هر دو باشد نه در خود آنها زيرا اگر مركب باشد سخن سابق در اجزاء آن بازگردد.