آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ٩١ - مذهب يك نفس جوهريست مادى
كه او پروردگار است.
و اينست مقصود شارح نظم البراهين كه گفته: گفته شده: نفس همان خداست گفتند: نفوس در حقيقت خود مختلفند و تنها هم در مزاج خود مختلفند، و هر نفسى بمزاج مناسب خود پيوندد، گوئيم تنهاى آدمى در مزاج بهم نزديكند و بسا اكثرشان يك نوع مزاج دارند و بايد يك روح بهمه تعلّق گيرد، و براى ادراك اين أقوال مأخذهائى وجود دارند جز اينكه با بررسى موضوع بحث برخى برگردند بجوهر مجرّد و برخى باجزاء اصليه.
بيشتر محققان چون أبى حسين بصرى، جمال الدين حلّى، كمال الدين بحرانى سالم بن غريزه سوراوى گفتند: انسان يك اجزاء بنياديست در تن كه بمانند تا پايان عمر و تبدل و ديگرگونى نپذيرند، نه مجموع تن باشد كه پيوسته در تبدل و جانشين گرفتن است با اينكه نفس باقى و پاينده است، و باقى جز زائل است، و اگر او همه تن باشد ستم لازم آيد، زيرا آنچه از آن نابود شده برگشتش نشدنى است چون دانستى كه برگشت نابود نشدنيست و آنچه را بوى سزد باو نرسد، و براى آن كه چون دانشها را بررسى كنيم در ناحيه سينه ما است و اگر جاى دانش ما جدا از تن ما باشد بايد وصف در جز خود ما باشد.
و براى اينكه اگر انسان مجرّد باشد نميتواند انسان ديگر را بداند چون بايد مجرّد را بداند و بطلان آن روشن است، و براى اينكه ما يك انسان مشخصى را ميدانيم و انسان مطلق جزء آنست و اگر جزء را ندانيم كل را نتوانيم دانست و برعكس چون انسان مشخص را ميدانيم و انسان مطلق جزء آنست و مجرّد دانستنى نيست، پس جزء آن نيست، و براى اينكه با نزديك شدن بآتش درد را دريابيم و دردناك انسان است و معلوم است و مجرّد نامعلوم است.
آنها گفتند انسان كليات را دريابد، و چون ناپايان در جسم پاياندار در نيايد بايد انسان مجرّد باشد در جواب گوئيم علم صورتى نيست درون عالم بلكه اطلاع بر معلوم است، و علم بكلّ خود كلّى نيست بلكه كلّى همان معلوم است و اگر