آسمان و جهان (ترجمه کتاب السماء و العالم بحار الأنوارجلد 14) - علامه مجلسی - الصفحة ١٧٥ - روايات
كنارش مرد ديگر كه سنگ بسيار نزدش بود، و آن شناگر تا هر چه شنا ميكرد نزد او مىآمد و او دهن ميگشود و او سنگى در دهنش ميگذاشت و او ميرفت و شنا ميكرد و نزد او برميگشت و باز دهن ميگشود و او هم سنگى بدهانش ميگذاشت بهمراهانم گفتم: اينان كيانند؟ گفتند: بيا.
رفتيم تا رسيديم بمردى زشت كه از او زشتتر نديده بودم و بناگاه پيش او آتشى بود كه آن را مىافروخت و گردش ميگشت، گفتم: اين چيست؟ بمن گفتند بيا، رفتيم تا ببستانى رسيديم انبوه و همه گلهاى بهار را داشت، و در ميان آن مردى دراز بود كه بسا سرش كه بآسمان بالا بود نميديدم، و ناگاه گردش كودكان فراوان بودند هر چه بيشتر كه هرگز آنها را نديده بودم، بآنها گفتم: اينان كيانند؟ بمن گفتند: بيا.
رفتيم و ببستان بزرگى رسيديم كه هرگز بزرگتر و زيباتر از آن نديده بودم بمن گفتند: در آن برا، برآمديم تا رسيديم به شهرى كه با خشتى از طلا و خشتى از نقره ساخته بود، و بدر شهر آمديم و در زديم و بروى ما گشوده شد و در آن درآمديم و بمردانى برخورديم كه نيمى زيباتر از آنچه ديدى بودند و نيمى زشتتر از آنچه ديدى بآنها كه زشت بودند گفتند برويد و در اين نهر افتيد، ناگاه نهر پهناورى بود و آبى بسيار سفيد داشت، رفتند در آن تنشوئى كردند و آمدند و زشتى آنها رفت و زيباروى شدند، بمن گفتند: اين بهشت عدن است و اينجا جاى تو است، و ديده بالا كردم و كاخى ديدم چون ابرى درهم و سفيد و بمن گفتند: اين خانه تو است، گفتم: خدا بشما بركت دهد بگذاريد در آن بروم، گفتند: اكنون، نه تو در آن خواهى رفت.
بآنها گفتم: من از اول امشب شگفتيها ديدم، اينها چه بودند؟ بمن گفتند:
البته بتو گزارش دهيم اما آن مرد نخست كه سرش را با سنگ ميكوفتند: آن مرديست كه قرآن را فراگيرد و آن را وانهد و از نماز واجب بخوابد با او تا روز قيامت چنين شود، و اما مرديكه ديدى چهرهاش برميگشت به پشتش با بينى و چشم