راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣١٩ - باب ششم موارد حلال و حرام در ارتباط با سلاطين ظالم و حكم رفتن به مجالس و ورود بر ايشان و گراميداشت
نمىپسندد آنچه را او نپسندد و مىپسندد آنچه را او بپسندد، توضيح اين مطلب در كتاب محبت و رضا خواهد آمد.
فصل
اگر بگويى: علماى پيشين بر سلاطين وارد مىشدند، مىگويم: آرى نخست از ايشان آداب ورود را بياموز سپس وارد شو. نقل كردهاند كه هشام بن عبد الملك به قصد حج، راهى مكّه شد و چون وارد مكه شد، گفت: مردى از صحابه پيامبر (ص) را نزد من آوريد، گفتند: همگى از دنيا رفتهاند، گفت: بنابراين از تابعين كسى را بياوريد، پس طاووس يمانى را آوردند. طاووس همين كه وارد شد، كفشش را كنار فرش خليفه از پا در آورد و به عنوان امير المؤمنين بر او سلام نداد ليكن گفت: سلام بر تو و به كنيه او را خطاب نكرد و در مقابل او نشست و گفت: چگونه هستى اى هشامي هشام به قدرى خشمگين شد كه تصميم گرفت او را بكشد، به او گفتند: تو در حرم خدا و حرم رسول خدا هستى، چنين چيزى ممكن نيست، پس گفت: اى طاووس چه باعث شد كه تو چنين رفتار كردىي گفت: مگر من چه كردمي هشام بيشتر بر سر خشم و غيظ آمد، گفت:
كفشهايت را در حاشيه بساط من در آوردى و دست مرا نبوسيدى و به عنوان امير المؤمنين به من سلام ندادى و با كنيه مرا مخاطب قرار ندادى و بدون اجازه در برابر من نشستى و گفتى: چگونه هستى اى هشامي طاووس گفت: اما در آوردن كفشم را در كنار بساطت، من هر روز در مقابل ربّ العزّة پنج مرتبه كفشم را بيرون مىآورم در حالى كه او مرا عقوبت نمىكند و بر من خشم نمىگيرد و اما سخن تو كه گفتى: چرا دست مرا نبوسيدىي من از على (ع) شنيدم كه مىفرمود: بر هيچ مردى روا نيست دست كسى را ببوسد، مگر دست زنش را از روى شهوت و يا دست فرزندش را از روى شفقت و اما اين سخن تو كه چرا به عنوان امير المؤمنين بر من سلام ندادى، چون تمام مردم به فرمانروايى تو راضى نيستند از اين رو من نخواستم دروغ بگويم و اما سخن تو كه گفتى