روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٦٣ - ترجمه
چون ابو سفيان و اصحابش اين بشنيدند بترسيدند و توقّف كردند.و جماعتى از عبد القيس بگذشتند به ابو سفيان،او گفت:كجا مىرويد؟گفتند:به مدينه.گفت:
چهكار را؟گفتند:تا پارهاى گندم خريم.گفت:پيغامى از من به محمّد بريد [١]و شما را بر من است كه اين اشتران شما پربار به شما سپارم به بازار عكاظ گفتند:آن پيغام چيست؟گفت:محمّد را بگوى [٢]كه ما ابو سفيان را ديديم با لشكر [٣]عظيم بتعجيل مىآمدند،گفتند:ما مىرويم تا بقيّۀ اصحاب محمّد را استيصال كنيم.اين بگفتند و روى با مكّه نهادند.
و اين قوم بيامدند و رسول را-عليه السّلام-اين بگفتند و به مدينه شدند.رسول -عليه السّلام-و صحابه گفتند: حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ .و رسول-عليه السّلام-از پس سه روز با مدينه شد،و رسول-عليه السّلام-در آن منزل معاوية بن المغيرة بن العاص را بگرفت و ابو عزّة الجمحىّ را بگرفت،اين قول بيشتر مفسّران است.
مجاهد و عكرمه گفتند:آيت در غزاء بدر كهتر آمد،و آنچنان بود كه ابو سفيان روز احد چون بخواست رفتن،رسول را-عليه السّلام-گفت:موعد ما سال آينده [٤]موسم بدر كهتر است.رسول-عليه السّلام-گفت-چنين باشد-إن شاء اللّه تعالى.
چون وقت موعد درآمد،ابو سفيان و اهل مكّه بيامدند تا به منزلى كه آن را مجنّه خوانند،خداى تعالى خوفى در دل ايشان افگند و خواستند تا با مكّه شوند.نعيم بن مسعود الأشجعىّ را ديدند در راه كه به عمره آمده بود.ابو سفيان نعيم را گفت:يا نعيم!ما را با محمّد موعدى هست به بدر صغرى،و اين سال قحط است و اين كار ما جز به سال خصب و فراخى بنرود [٥]،ما و چهارپا چيزى يابيم،و صلاح در آن مىبينيم كه بازگرديم و نمىبايد كه محمّد گويد كه ما از سر ضعف و بددلى بازگرديديم [٦]، چون محمّد را بينى به مدينه بگو كه:ابو سفيان با لشكر بسيار ساخته عزم آن دارد كه با موعد تو آيد،و تخويفى بكن ايشان را از ما و به مكافات اين تو را بر من ده شتر
[١] .دب،آج،لب،فق:برى/بريد.
[٢] .مر:بگوييد.
[٣] .دب،مر،تب:لشكرى.
[٤] .اساس+و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مىنمايد.
[٥] .آج،لب،فق+تا.
[٦] .فق،تب:بازگرديم.