روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٦١ - ترجمه
روحاء رسيدند،پشيمان شدند و يكديگر را ملامت كردند [١]،گفتند:ما چه كرديم نه محمّد را كشتيم،و نه غارتى كرديم [٢]بر زنان ايشان،قومى را بكشتيم و جماعتى اندك ضعيف را با گذاشتيم [٣].بازگرديد تا به تمامى دمار برآريم از اين باقى كه ماندهاند.اين خبر به [٤]رسول [٥]رسيد،خواست تا كافران را بترساند،و از خويشتن شدّتى و شوكتى بنمايد تا كافران گمان برند كه مسلمانان را قوّتى هست كه از قفاى ايشان مىبروند.بازگرديد،بفرمود تا ندا كردند كه رسول-عليه السّلام-از قفاى اين كافران بخواهد رفتن.ساز رفتن بايد كردن [٦]،و مردم بيشتر مجروح و رنجور بودند.
جابر عبد اللّه انصارى گويد:پدر مرا [٧]كشته بودند،و او هفت دختر را رها كرده بود.من گفتم:يا رسول اللّه!چه فرمايى مرا؟دانى كه پدر هفت عورت به من رها كرده است،و بر سر ايشان مرد نيست؟و من نخواهم كه تو به جهاد روى و من در خدمت تو نباشم.رسول-عليه السّلام-گفت:[بر ايشان] [٨]خليفتى بدار،و تو بياى با ما،هم چنين كردم.رسول-عليه السّلام-برخاست و وجوه صحابه [٩]،رفتند تا به جايى كه آن را حمراء الأسد گويند،و ازآنجا تا به مدينه هشت ميل است.ابن السّائب روايت كند كه مردى از بني عبد الأشهل گفت:من از جملۀ مجروحان بودم،و برادرم را جراحت سختتر بود،با يكديگر گفتيم كه:چه چاره است؟ما مجروحيم و رنجوريم،و مركوبى [١٠]نداريم،و قوّت رفتن نيست ما را،و رسول خداى را چگونه رها كنيم؟آخر عزم مصمّم كرديم بر رفتن،ساعتى مىرفتيم و هرگه برادر [١١]رنجور و [١٢]مانده شدى،من او را برگرفتمى و پارهاى بردمى،و او پارهاى [١٣]برفتى تا بر رسول برفتيم به حمراء الأسد.
[١] .اساس:ملاقات كردند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
[٢] .همۀ نسخه بدلها بجز وز:غارت كرديم.
[٣] .دب،مر:بگذاشتيم،آج:بازگذاشتيم.
[٤] .دب:بر.
[٥] .دب،آج،لب،فق+عليه السّلام.
[٦] .مر:ساز رفتن كنيد.
[٧] .مر:پدرم را.
[٨] .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
[٩] .وز،آج،لب+و.
[١٠] .دب،آج،لب،فق،مر:مركبى.
[١١] .اساس+و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مىنمايد.
[١٢] .وز،مر:ندارد.
[١٣] .مر+خود.