ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٢٢ - خوف و هراس از پايان كار
< شعر > گفت حقّ ادبارگر ادبارجو است خار روئيده جزاى كشت او است چون كه عيسى ديد كان ابله رفيق جز كه استيزه نمى داند طريق مى نگيرد پند او از ابلهى بخل مى پندارد او از گمرهى خواند عيسى نام حقّ بر استخوان از براى التماس آن جوان حكم يزدان از پى آن خام مرد صورت آن استخوان را زنده كرد از ميان برجست يك شير سياه پنجه بر زد كرد نقشش را تباه كلَّه اش بركند و مغزش ريخت زود همچو جوزى كاندر او مغزى نبود < / شعر > خوف و هراس از پايان كار آنانكه اين زندگى را يك پديدهء ساده اى مى پندارند كه قوانين ناآگاه طبيعت آنرا بدون هدف بجريان انداخته است ، چنانكه آغاز حكمتآميزى براى آن سراغ ندارند ، پايان معقولى هم براى آن تصوّر نمى كنند و لذا نه محاسبه اى را براى آغاز زندگى ضرورى مى دانند و نه بيم و هراس و برحذر بودن در بارهء پايان آنرا جائز مى شمارند . در نتيجه منطقى را كه از اين گريز از محاسبات بيرون مى آورند ، همانست كه هدونيستها ( سرخوشان ) ، ( خوشباشان ) ، ( لذتپرستان ) براى بشريّت تحفه آوردهاند پس هيچ نترسيد ، حساب نكنيد ، بگذاريد طبيعت كار خود را با همهء جبر و ناآگاهى كه دارد ، بخوبى انجام بدهد به افسانههاى افسانه سرايان و اساطير گذشتگان اعتنائى نكنيد كه چند روز ديگر آفتاب بهر جا كه بنگرد ، نشانى از تو نخواهد يافت ، نه در روى زمينت خواهد يافت و نه در ميان گورى كه لاشهء بيجانت را در برابر چشمان اشگآلود اقرباء و خويشاوندانت در آن نهادند و دنبال كار خود رفتند . اگر اين توصيههاى دلسوزانه ( هيچ نترسيد و هيچ حساب نكنيد ، بگذاريد طبيعت كار خود را با همه جبر و ناآگاهى كه دارد ، انجام بدهد ) فقط موجب يك زندگى بىوسوسه و بىدغدغهء خاطر و با رفاه و آسايش و برخوردارى