ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٩٥ - روشنائى اميد چراغ راه او در زندگى است
روشنائى اميد چراغ راه او در زندگى است و اميد حيات بخش او به رحمت و عنايت خداوندى ، زندگى او را گرم و تشنگى او را بر الطاف الهى روزافزون نمايد . از اين جهت است كه يأس و نوميدى حتّى يك لحظه فضاى درونش را تاريك نمى سازد . روشنائى اميد چراغ راه او در زندگى است . نيّت پاك و صفاى دل و خلوص وجدان نيروئى زوالناپذير براى چراغ راه او است . اگر در اين دنيا سعادت براى كسى امكانپذير بوده باشد ، همانا اميد به فيض رحمت و لطف و عنايات الهى است كه اگر كفشى هم در پاى نداشته باشد و لباسى تن او را نپوشاند و غذائى شكمش را سير نكند ، بجهت حركت در روشنائى اميد ، از آرمانىترين سعادت برخوردار ميباشد . حال بايد ديد چرا اميد و رجاء به فيض رحمت و عنايت الهى ، روزگار زندگى انسان متّقى را گرم و تشنگى او را بر الطاف الهى روزافزون مى نمايد علَّت گرمى روزگار زندگى چنين انسانى ، آگاهى او به رحمت واسعهء خداوندى و لطف و كرم او بر مخلوقاتى است كه با كمال بىنيازى آنان را آفريده و در آفرينش هيچ اختيارى به آنان نداده است [١] .
[١] . گل براى شكفتن و عطرافشانى هرگز از فضائى كه در آن سر بر مى آورد ، احتياج به مشورت ندارد ، چنانكه آفتاب در نورافشانى خود از ذرّه هائى كه به آنها مى تابد اتّخاذ نظر نمى كند و كوزه گر از گل استمداد رأى و انديشه براى ساختن آن نمى يايد و نقّاش چيره دست براى ايجاد يك نقشهء بسيار زيبا و پرمعنى از قلم و جوهر و لوحه نظرخواهى نمى كند ، زيرا امتياز و زيبائى فضاى پيرامون گل با شكوفائى و عطرافشانى آن ، حاصل مى گردد . ذرّهء بىمقدار بجهت تابش نور خورشيد است كه روشن مى شود و رقصكنان بحركت درمى آيد . گل ناچيز با فعّاليّت كوزه گر كه به شكل كوزه درمى آيد ، شايستگى بجريان افتادن در مسير حيات انسانها را بدست مى آورد و ظرفى براى آشاميدن مادّهء حياتى ( آب ) مى گردد . قلم و جوهر و لوحه هر يك موجودات ناچيز و بىارزشى هستند كه در دست نقّاش هنرمند در بوجود آوردن اثر هنرى عالى شركت نكنند ، بايد در زباله دان كثافتها بيارامند و بخواب عميق جمادى فرو روند . چه ساده لوح و سطحنگرند آن گروه از خيالپردازان بينوا كه به بهانهء شعر و شاعرى ، بدون مجوّز وارد قلمرو هستى شناسى گشته اسباب اختلال فكرى خويش و ديگران را فراهم مى آورند . ابن شبل بغدادى در اشعارى كه سروده است و ما آنها را در اينجا نقل مى كنيم از اين گروه شعراء است كه مى گويد : < شعر > بربّك أيّها الفلك المدار أقصد ذا المسير أم اضطرار مدارك قل لنا في أىّ شيئى ففى أفها منا منك انتهار أ عندك ترفع الأرواح أم هل مع الأجساد يدركها البوار تا اين كه مى گويد : لكان وجودنا خيرا لو أنّا نخيّر قبله أو نستشار ( سوگند به پروردگارت اى فلك گردنده ، بگو ببينم آيا آن گردش تو از روى قصد و اختيار است يا از روى اضطرار و اجبار بما بگو : گردش تو بر مبناى چيست ، زيرا تفكَّرات ما در بارهء تو مقهور و درمانده است . ) بگو ببينيم آيا اين ارواحى كه از بدنها جدا مى شوند ، بسوى تو بالا مى روند ، يا اين كه همراه بدنها هلاكت آنها را مى گيرد و همه را محو و نابود مى سازد . . . . اگر پيش از خلقت وجود ما ، خود ما را براى ورود به صحنهء وجود مخيّر مى ساختند و يا با ما مشورت مى شد ، و ما ورود به صحنهء وجود را انتخاب مى كرديم ، در اين صورت وجود ما خير و شايسته مى شد . ) يعنى اگر گل زيبا و عطرافشان با فضاى پيرامون خود براى شكوفائى و عطرافشانى مشورت مى كرد ، خير بود و چون چنين مشورتى انجام نگرفته است ، پس منظرهء زيبا و فضاى عطرآگينى را كه گل بوجود آورده است ، شرّ محض است يادت بخير مولوى چشم باز و گوش باز و اين عما حيرتم از چشمبندى خدا < / شعر >