ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٨ - من بيش از يك وعظ براى شما ندارم و آن اينست كه براى خدا قيام كنيد
اولاد آدم هر اندازه هم چشمهايش را محكم ببندند ، باز منظرهء داراى آهنگ بزرگ هستى را خواهد ديد - < شعر > خراميدن لاجوردى سپهر همان گرد گرديدن ماه و مهر مپندار كز بهر بازيگرى است سرا پرده اى اين چنين سر سريست درين پرده يك رشته بيكار نيست سر رشته بر ما پديدار نيست لا تطلع الشّمس و لا تغيب إلَّا لأمر شأنه عجيب < / شعر > ابو العتاهيه ( آفتاب طلوع و غروب نمى كند مگر براى يك امر بسيار شگفتانگيز ) داستان مردم و كوچك ديدن جهان هستى و آنچه در آن مى گذرد و گستاخىهاى جاهلانهء نادانان با بىاعتنائى به اين كار شگفتانگيز و محيّر - العقولى كه در جهان هستى انجام مى گيرد ، همان داستان روستائى است كه شيرى آمد و گاو او را در طويله خورد و بر جاى گاو نشست .
< شعر > روستائى گاو در آخور ببست شير گاوش خورد و بر جايش نشست روستائى شد در آخور سوى گاو گاو را مى جست شب آن كنجكاو دست مى ماليد بر اعضاى شير پشت و پهلوگاه بالا گاه زير گفت شير ار روشنى افزون بدى زهره اش بدريدى و دل خون شدى اين چنين گستاخ زان مى خاردم كاو در اين شب گاو مى پنداردم < / شعر > انسان ساده لوح مى بيند كه وقتى كه مى خواهد اشياء را ببيند ، چشمانش را باز مى كند ، آنها را مى بيند و اگر آن اشياء در فاصلهء دور باشند ، حركت مى كند و مى رود آنها را از نزديك مى بيند يا با وسيله اى آنها را نزديك خود مى آورد و با خويشتن چنين مى گويد : كه اينها چيزى نيستند ، زيرا تسليم بينائى من مى باشند . باز مى بيند روى اجسام زمينى قدم مى گذارد و راه مى رود و آنها از زير پاى او فرار نمى كنند و هيچ سر و صدائى هم راه نمى اندازند ، بدين جهت بخود تلقين مى كند كه اينها چيزى نيستند و تسليم پاهاى من مى باشند .