ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٤٩ - اينست سير حتمى تو اى انسان ، گر تو نمى پسندى تغيير ده قضا را
< شعر > چون ز خود رستى همه برهان شدى چون كه گفتى بندهام سلطان شدى < / شعر > تصوّر محض اجراى قدرت مطلقه براى آفرينش و قرار دادن كائنات تحت اشراف ربوبى ، و عبور دادن آنها از پل مرگ و جاى دادن آنها در نهانگاه گور و برهم زدن شكل بدن و اجزاء آن ، بدون تأمّل در آنچه در امتداد اين جريان بر آدمى مى گذرد ، خود را به نابينائى زدن است كه در اشعار قهر كنندگان از هستى بنمايش در مى آيد .
< شعر > جامى است كه عقل آفرين مى زندش صد بوسه ز مهر بر جبين مى زندش اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف مى سازد و باز بر زمين مى زندش < / شعر > شگفتا ، گويندهء اين رباعى در تصوّر سير خلقت ، عقل آفرين را دريافته و سير خلقت را به او نسبت مى دهد ولى گويا از يادش مى رود كه اين عقل - آفرين را كه بالضّروره بايد ما فوق عقل بوده باشد نبايد كوزه گرى تصوّر كرد كه جامى لطيف براى بازى بسازد و پس از پايان بازى بىهدف آنرا بر زمين بزند اين قهركنندگان از عالم هستى عظمت درون خود و شكوه هستى را منكرند ، و مانند كودكانى هستند كه در حال قهر و داد و قال رگبار تضادّ و تناقضگوئىها را بر سر پدر و مادر خود فرو مى ريزند . انسانى كه بهره اى از خرد دارد ، مى - تواند از آنچه كه در امتداد سير جبرى او از آغاز خلقتش تا پايان زندگيش مى گذرد ، حقيقت وجود خود را دريابد و حكمت آغاز و انجام كارش را بفهمد .
آدمى در امتداد اين سير مى تواند از علم و معرفت و نورانيّت برخوردار گردد . آيا اين يك تصوّر صحيح است كه مشتى خاك تيره حركتى كند و در تحولاتى كه مى نمايد ، علم و معرفت و نورانيّت پيدا كند ، بار ديگر تنزّل كرده و بصورت همان مشتى خاك در آيد و در همان خاك تمام شود . آيا اين انسان نبايد اين سؤال را از خويشتن بكند كه خاك تيره كجا و فروغ علم و معرفت و نورانيّت كجا خاك تيره از كجا و اين همه آگاهىها و احساسات عالى و عواطف كجا خاك تيره كجا و آزادى و اختيار و احساس تكليف كجا خاك تيره كجا و تعديل