ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٢٣ - خوف و هراس از پايان كار
از لذائذ در حدّ اكثر ممكن بود ، باز قابل توجّه بود ، باين معنى كه افراد بشر در هر دوران و جامعه اى در خوشىها غوطه ور مى گشتند و پس از چند صباحى روانهء زير خاك گشته ، در آن بستر براى ابد خاموش مى شدند . ولى ولى و به عدد بينوايان و مظلومان و بال و پرسوختگان جوامع بشرى ، ولى . . . . بسيار خوب ، بمن توصيه كردى كه نترسم و حسابى نكنم و بگذارم طبيعت كار خود را با همهء جبر و ناآگاهى كه دارد انجام بدهد ، فقط بكوشم كه رفاه و آسايش و لذّت طبيعى در حدّ اكثر را بدست بياورم ، امّا نگفتى :
< شعر > ده تن از تو زرد روى و بينوا خسبد همى تا بگلگون مى تو روى خويش را گلگون كنى < / شعر > ناصر خسرو قباديانى و بمن نگفتى : اساسىترين مختصّ اصل لذّت و حاكميّت مطلق آن بر زندگى آن خودخواهى است كه جز خود براى او بهيچ وجه مطرح نيست و در نتيجه اصل لذّت به تزاحم و تضادّ با خودهاى انسانها منجرّ گشته و جنگ و كشتار را ميان انسانها اصيلترين قانون جلوه خواهد داد . و بمن نگفتى : حاكميّت مطلق لذّت كه اساسىترين مختصّ خودخواهى است ، با كمال جبر و ضرورت به حاكميّت مطلق قدرتمندان بىترس و بىهراس منجرّ مى گردد .
بمن گفتى نترس ، از چه نترسم از غوطه خوردن در نادانىهاى مهلك به حكمت وجودم از لرزندان اعضاء و ارواح بشرى در برابر قدرتم از دروغ و حقّه - بازى و مكرپردازى و خانمان براندازى همنوعانم ، فقط بدان جهت كه مى گويند : ما هم هستيم و ما هم لذّت مى خواهيم و ما نمى خواهيم آن درد و المها را متحمّل شويم كه لذائذ شما بر آنها استوار است . از هم اكنون برگرديم و اوراق تاريخ بشرى را ورق به ورق مطالعه كنيم ، خواهيم ديد بزرگترين عظماى سازندهء انسانها [ نه فراعنهء شكنندهء استعدادهاى آنها ] همه و همه از مردانى بودند كه ترس و هراس از بازى با حيات انسانها داشته و بىمحاسبهء آغاز و پايان حيات