با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٦٨ - اوزاعى و نهى از حركت به سوى عراق!
از سران مخالف بود، سخن در خور توجهى نيست. زيرا دقت در اين موضوع هيچ حضورى در هيچ موضع مخالف و جدى براى او به چشم نمىخورد، بلكه او از صحنه همه مخالفتهاى راستين غايب بوده است.
تأمل جدى انديشه و ران نشان مىدهد كه عبدالله بن عمر از همان آغاز- از روى اصرار و عناد- به حركت نفاق به رهبرى حزب سلطه وابسته بود و سپس در دورههاى بعد كه رهبرى آن به حزب اموى به رهبرى معاويه و سپس يزيد سپرده شد نيز در آن حزب خدمت مىكرد.
ماهيت واقعى ابن عمر، همين است؛ هر چند كه در ظاهر با سران شورش و به ويژه امام حسين عليه السلام نيز روابط حسنه برقرار كرده باشد.
اين حقيقتِ [روحى] ابن عمر را، معاويه در وصيت به پسرش يزيد، بدون پردهپوشى آشكار مىسازد، آنجا كه مىگويد: «اما ابن عمر با تو است! ملازم او باش و او را رها مكن!» [١]
اوزاعى و نهى از حركت به سوى عراق!
ابن رستم طبرى در كتاب «دلائل الامامة» چنين نقل مىكند: «حديث كرد ما را يزيد بن مسروق و گفت: حديث كرد ما را عبدالله بن مكحول از اوزاعى كه گفت: شنيدم كه حسين بن على بن ابىطالب عليه السلام آهنگ رفتن به عراق را دارد، به مكه رفتم و به او برخوردم. چون مرا ديد، به من خوش آمد گفت و فرمود: «اى اوزاعى خوش آمدى، آمدهاى كه مرا از حركت نهى كنى، در حالى كه خداى عزوجل جز اين را نخواسته است.
من از امروز تا روز دوشنبه كشته خواهم شد (برانگيخته خواهم شد) من شب بيدار ماندم و شمارش روزها را نگه داشتم. همان طورى بود كه آن حضرت فرمود!» [٢]
بايد ديد اين اوزاعى چه كسى بود كه كار امام حسين عليه السلام برايش آن قدر مهم بود كه به
[١] امالى صدوق، ص ٢١٥، مجلس سى ام، حديث شماره ١.
[٢] دلائل الامامه، ص ١٨٤، شماره ١٠٢/ ٣.