با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٨ - مسلم در كوفه
المقال، ج ٣، ص ٢٨٩).
درباره اين كه پيشنهاد دهنده قتل ابن زياد هانى بوده است، ر. ك. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ١٦، ص ١٠٢.
پنجم: اين سخن او به ابن زياد: به خدا سوگند من او را به خانهام دعوت نكرده بودم؛ و از كار او چيزى نمىدانستم تا آن كه نزد من آمد و تقاضا كرد كه در خانهام فرود آيد؛ و من از ردّ تقاضاى او شرم كردم و مرا در محذور قرار داد ...
در اين باره پاسخ داده شده است: هانى اين سخن را براى رها شدن از چنگ عبيدالله گفت و بعيد نيست كه مسلم نيز بدون وعده و قرار قبلى نزد او رفته باشد؛ و در حالى در پناه او قرار گرفته باشد كه او نمىدانسته و او را نشناخته و آزمايش نكرده بود؛ و در اين مدت هانى- كه بزرگ و پيشواى شهر و بزرگ شيعه بود- دربارهاش چيزى نمىدانست «تا آن كه مسلم ناگهانى بر او وارد شد و با ديدار خود يكباره غافلگيرش كرد». (تنقيح المقال، ج ٣، ص ٢٨٩).
ششم: نويسندگان كتابهاى «روضة الصفا» و «حبيب السير»، تصريح كردهاند كه هنگام آمدن مسلم نزد هانى، وى گفت: مرا به رنج و زحمت انداختى و اگر به خانهام وارد نشده بودى تو را باز مىگرداندم.
ولى ديگر كتابهاى معتبر بجز اين دو تن چنين سخنى را نقل نكردهاند و چنين چيزى ثابت نشده است.
هفتم: شايد سختترين انتقاد وارده بر هانى اين باشد كه وى طبق آنچه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه آورده است، در دوران معاويه ترويج كننده و مبلغ ولايتعهدى يزيد در كوفه بود. «گروهى از مردم كوفه نزد معاويه رفتند؛ هنگامى كه براى جانشينى يزيد بعد از خود، خطبه مىخواند هانى بن عروه بود كه سرور قوم خويش به شمار مىرفت. يك روز در مسجد دمشق در حالى كه مردم پيرامونش را گرفته بودند گفت: شگفت است از معاويه كه مىخواهد ما را به زور به بيعت با يزيد وادار سازد؛ در حالى كه وضع او معلوم است، به خدا سوگند چنين چيزى امكان ندارد. غلامى از قريش كه ميان مردم نشسته بود، اين سخن را نزد معاويه برد. معاويه گفت: تو خودت شنيدى كه هانى اين را مىگويد؟ گفت: آرى. گفت: برو و در مجلس او بنشين و هنگامى كه مردم از گردش پراكنده شدند به او بگو: يا شيخ، سخن تو را به معاويه رساندم، بدان كه در دوران ابوبكر و عمر به سر نمىبرى دوست ندارم كه اين سخن را به زبان بياورى، چرا كه اينها بنىاميه هستند، و تو از جسارت و شجاعتشان آگاهى؛ و بگو كه اين سخنان را از روى خيرخواهى و دلسوزى به او مىگويى آن گاه ببين كه چه مىگويد و گفتههايش را برايم بياور. جوان به مجلس هانى رفت و چون مردم از گردش پراكنده شدند نزديك شد و آن سخن را بازگفت و خود را خيرخواه او قلمداد كرد. هانى گفت: به خدا سوگند، اى برادرزاده، آنچه مىشنوم سخن تو نيست اينها سخن معاويه است، من با كلام او آشنايم. جوان گفت: مرا با معاويه چه كار! به خدا او مرا نمىشناسد. گفت: تو گناهى ندارى. چون با او ديدار كردى به او بگو: هانى