با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥٧ - در تنگنا گذاشتن و حبس و قتل مخالفان
بلاذرى گويد: ابن زياد پس از ضرب و شتم مختار و زدن با چوبدستى بر چهره وى و شكافتن چشم او فرمان داد تا آن دو- مختار و ابن حارث- را به زندان افكندند؛ و اينان تا كشته شدن حسين عليه السلام در زندان ماندند. [١]
سپس حُصين [٢]- داروغه ابنزياد- بر راهها نگهبان گماشت و به جست و جوى اشرافى كه با مسلم بهپا خاسته بودند پرداخت. او عبدالاعلى بن يزيد كلبى [٣] و عمارة بن صلخب ازدى [٤] را دستگير و زندانى كرد و سپس به قتل رساند. او همچنين براى جلوگيرى از
[١] أنساب الاشراف، ج ٥، ص ٢١٥؛ مقتل الحسين، مقرم، ص ١٥٧ به نقل از انساب الاشراف.
[٢] حصين بن نمير: يكى از فرماندهان ملعون و پليد سپاه ابن زياد و از طرفداران معاويه بود. (الغدير، ج ١٠، ص ٢٩٥). وى از سوى يزيد مأمور بود كه با ابن زبير در مكه بجنگد (بحار، ج ٣٨، ص ١٩٣؛ مستدركات علم رجال الحديث، ج ٣، ص ٢٢١).
[٣] عبدالاعلى بن يزيد كلبى: يكى از قهرمانان شجاع كوفه، او با مسلم بيعت كرد و براى او و حسين عليه السلام بيعت مىگرفت. پس از قتل مسلم، ابن زياد او را به زندان افكند و سپس فرمان قتل او را صادر كرد؛ و او كشته شد. (مستدركات علم رجال الحديث، ج ٤، ص ٣٦٦).
طبرى گويد: «ابن زياد پس از كشته شدن مسلم بن عقيل و هانى بن عروه، عبدالاعلى كلبى را، كه به وسيله كثير بن شهاب در ميان بنى فتيان پنهان شده بود، فرا خواند و چون او را آوردند گفت: وضعيت خود را براى من بازگو، گفت: خداوند كارت را راست گرداند، بيرون آمدم تا ببينم كه مردم چه مىكنند؛ و كثير بن شهاب مرا دستگير كرد. گفت: بايد سخت سوگند بخورى كه در كارى جز آنچه گفتى نبودهاى. او از سوگندخوردن خوددارى ورزيد و عبيدالله گفت: او را به گورستان سبع ببريد و گردن بزنيد. گويد: او را بردند و گردن زدند». (تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٩٢).
در جاى ديگر، طبرى به نقل از ابى مخنف گويد: «حديث كرد مرا ابوجناب كلبى كه كثير مردى از كلب به نام عبدالاعلى بن يزيد را يافت كه سلاح برگرفته آهنگ رفتن نزد ابن عقيل در ميان بنىفتيان دارد. او را دستگير كرد و نزد ابنزياد برد و كار او را گزارش داد و عبدالاعلى به ابن زياد گفت: قصد داشتم نزد تو بيايم. گفت: و از پيش خودت اين وعده را به من دادى! پس فرمان داد تا او را بهزندان افكندند. (تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٨٧).
[٤] عمارة بن صلحب ازْدى: سيرهنويسان او را پهلوان و دلير توصيف كردهاند. او از شيعيانى بود كه با مسلمبيعت كرد؛ و براى حسين عليه السلام بيعت مىگرفت. هنگامى كه مردم مسلم را رها كردند، عبيدالله به دستگيرى و زندان وى فرمان داد؛ و پس از شهادت مسلم فرمان داد تا او را گردن بزنند. (تنقيح المقال، ج ٢، ص ٣٢٣).
طبرى گويد: محمد بن اشعث بيرون رفت و در كنار خانههاى بنىعماره ايستاد. عمارة بن صلخب ازدى كه قصد رفتن نزد مسلم را داشت، سلاح به دوش از راه رسيد. محمد او را گرفت و نزد ابن زياد فرستاد؛ و او به زندانش افكند. (تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٩٢). آنگاه- پس از قتل هانى- عبيدالله عماره را- كه به قصد يارى مسلم بيرون آمده بود- دستگير كرد؛ و از او پرسيد: اهل كدام قبيلهاى؟ گفت: قبيله ازد. گفت: او را ببريد و در ميان قبيلهاش گردن بزنيد. (تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٩٢).