با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٦ - سفر سريع به كوفه
زمين افتاد. ابن زياد به او گفت: اگر مقاومت كنى (و با من بيايى) تا به قصر برسى صد هزار نزد من دارى. گفت: به خدا نمىتوانم. عبيدالله نيز او را رها كرد و جامهاى يمانى و عمامهاى سياه پوشيد و به شهر درآمد. چون بر نگهبانان مىگذشت، با اين پندار كه او حسين عليه السلام است مىگفتند: «اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله خوش آمدى؛ و او بى آن كه سخنى بر زبان براند از سوى نجف به كوفه درآمد». [١]
طبرى ادامه داستان را اين گونه نقل مىكند: مردم شنيده بودند كه حسين به سوى آنان مىآيد، از اين رو منتظر قدوم آن حضرت بودند. هنگامى كه عبيدالله آمد، پنداشتند كه حسين است؛ از اين رو بر هر گروهى كه مىگذشت بر او سلام مىكردند [٢] و مىگفتند:
«اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله خوش آمديد، صفا آورديد». بشارتهايى كه به حسين عليه السلام مىدادند موجب ناخشنودى او گشت. مسلم بن عمرو پس از ديدن خوشامدگويىهاى فراوان مردم گفت: آرام باشيد، اين امير عبيدالله بن زياد است!
عبيدالله همراه بيش از ده مرد از طريق نجف وارد كوفه شد و به قصر درآمد، مردم از ورود عبيدالله بن زياد به شدت اندوهناك شدند. وى نيز به خاطر آنچه از مردم شنيده بود به خشم آمد و گفت: اميدوارم كه اينان را بار ديگر چنين ببينم! [٣]
گزارشهايى كه درباره چگونگى ورود عبيدالله به كوفه نقل شده است، حاكى از آمادگى (و بلكه جوش و خروش) مردم است. اوضاع كوفه به هم ريخته بود و در انتظار قدوم مبارك امام حسين عليه السلام به سر مىبرد. هيچ يك از فرستادگان بنىاميه جرأت ورود آشكار و آزادانه به شهر را نداشتند و قدرت مردم بر حكومت اموى برترى داشت. از اين رو هر يك از فرستادگان يا مسؤولان اموى ناچار بودند تا پنهانى و ناشناخته و با فريب مردم وارد شوند.
آنها مجبور بودند با لباس مبدّل و از راه ويژه مسؤولان رسمى وارد شوند؛ و به اين ترتيب مردم را به اشتباه بيندازند تا فكر كنند كه او همان محبوبى است كه شوق ديدارش را دارند.
[١] مقتل الحسين، مقرم، ص ١٤٩.
[٢] در روايت اخبار الطوال (ص ٢٣٢) آمده است: «او بر هر جماعتى كه مىگذشت، به پندار اين كهحسين عليه السلام است به احترامش بر مىخاستند و دعا مىكردند و مىگفتند: اى فرزند رسول خدا، خوش آمديد. صفا آورديد!».
[٣] تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٨١؛ و ر. ك. مقتل الحسين، خوارزمى، ج ١، ص ٢٩٠؛ ارشاد، ص ٢٠٦.