با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٣٠ - اشاره
گويند كه وى با چند تن از همراهانش خود را بر زمين انداخت. سپس عبدالله بن حارث و چند تن ديگر افتادند. مقصودشان از اين كار اين بود كه توجه عبيدالله به آنان جلب گردد و حسين عليه السلام پيش از او به كوفه برسد! ولى او به كسانى كه مىافتادند توجهى نكرد و رفت تا وارد قادسيه شد. در آنجا غلامش، مهران، نيز بر زمين افتاد. گفت: اى مهران اگر پايدارى كنى تا چشمات به قصر افتد، صد هزار به تو مىدهم! گفت: به خدا سوگند نمىتوانم. سپس عبيدالله فرود آمد و جامهاى از پارچه راه راه يمنى پوشيد و عمامهاى يمنى به سر پيچيد و سوار بر استر خويش يك تنه راه افتاد ...» [١]
اشاره
از ظاهر اين خبر چنين پيداست، شمار شيعيانى كه ابنزياد را در سفر كوفه همراهى مىكردند، كم نبود. از آن ميان شريك حارثى و چند تن ديگر خود را بر زمين انداختند و همينطور عبدالله، به اميد آنكه در حركت ابنزياد تأخير ايجاد كنند و او نتواند پيش از امام عليه السلام به كوفه برسد!
بايد ديد كه آيا بهترين راه به تعويق افكندن حركت ابنزياد و جلوگيرى از ورود او به كوفه پيش از امام عليه السلام، همين فرو افتادن بود؟
در حالى كه شريك و شيعيان همراه او، از نقش مهمى كه ابنزياد در جهت بخشيدن به روند حوادث كوفه و اداره آن به نفع يزيد ايفا خواهد كرد، آگاه بودند، آيا بهتر آن نبود كه او را به هر صورت ممكن، پنهانى يا آشكارا براى مصالح عاليه اسلام به قتل برسانند، هر چند كه اين كار به قتل يك تن يا گروهى از آنان و يا همهشان مىانجاميد!؟
يا اينكه در اينجا نيز شاهد گونه ديگرى از سستى و ضعف روحى همگانى امت هستيم، كه دامن اين گروه را نيز گرفته بود؛ و در نتيجه فكر كردند تنها كارى كه مىشود انجام داد اين است كه در راه خود را بيندازند، به اميد آنكه هم خداوند امام را يارى دهد و هم به دنياى اينان خطر و زيانى نرسد!
[١] تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٨١؛ نيز ر. ك. مقتل الحسين، مقرم، ص ١٤٩.