با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٢٤ - نامههاى ابن عباس به يزيد
«از عبدالله بن عباس به يزيد بن معاويه؛ نامهاى كه در آن موضوع دعوت ابنزبير و خوددارى من از پذيرش خواست او را يادآور شده بودى، دريافت كردم. اگر چنان كه تو گفتهاى باشد، من اين كار را براى خوشايند و دوستى تو نكردهام، خداوند از نيت من آگاه است. به گمان خودت دوستى مرا از ياد نبردهاى. به خدا سوگند از حقوقى كه از ما در دست داريد جز اندكى را ندادهايد؛ و تو ميزان هنگفتى از آن را از ما گرفتهاى. از من خواستهاى تا مردم را تشويق كنم كه ابنزبير را رها كنند و به تو روى آورند، من هرگز از سر شادمانى و خوشدلى چنين نخواهم كرد. چرا كه تو حسين بن على را كشتهاى، خاك بر سرت، خاك بر دهانت. اگر هواى نفس چنين اميدى را به تو داده است، بدان كه اشتباه كردهاى و اينها از ناتوانى و بىباكى توست.
اى بىپدر!، فكر نكنى كه من قتل حسين و جوانان عبدالمطلب و چراغهاى نورانى و ستارگان درخشان را از ياد بردهام! سپاهيانت پيكرهاى پاك و خاكآلودشان را بر زمين افكندند و رفتند. پيكرهاى برهنه و بىكفنى كه در زير وزش باد افتاده بودند و گرگان آنها را دست به دست مىگرداندند و كفتاران آنها را مىبوييدند، تا آنكه خداوند گروهى را كه دست به خون آنها نيالوده بودند رساند كه آنها را در كفن بپوشانند؛ و تو اى يزيد، بر من و آنان فخر فروختى و به مجلس نشستى.
من چيزى را از ياد نمىبرم. من از ياد نبردهام كه زناكار پسر زناكار و دور از خويشاوندى و مروت را، كه پدر و مادرش هر دو پست بودند، بر آنان چيره ساختى، كسى كه پدرت با ادعاى برادرخواندگى او، جز ننگ و خوارى و پستى دنيا و آخرت و در زندگى و مرگ چيزى به دست نياورد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: فرزند از آن شوهر است و زناكار بايد سنگسار شود. اما پدر تو او را به پدر خودش ملحق كرد همانگونه كه فرزندى