با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٧٠ - نيرنگ مشترك طرفداران حكومت
چنان كه از داستان حبس هانى برمىآيد، عمرو بن حجاج يكى از كسانى بود كه بر در خانه هانى آمدند و از او خواستند كه نزد عبيدالله برود. چنين به نظر مىرسد كه او شاهد ماجراى ديدار هانى و عبيدالله نيز بوده است. ولى سياق دنباله روايت قابل توجه است، آنجا كه مىگويد: «به عمرو بن حجاج خبر رسيد كه هانى كشته شده است. او با شمار زيادى آمد و قصر را در محاصره گرفت و فرياد زد: من عمرو بن حجاج هستم؛ و اينان شجاعان و بزرگان مذحجاند، ما نه سر از فرمان برتافته نه از جماعت جدا گشتهايم. اين مردم شنيدهاند كه سرورشان كشته شده و اين امر بر آنها گران آمده است.
به عبيدالله گفته شد كه قبيله مذحج بر در كاخ تجمع كردهاست. او رو به شريح قاضى كرد و گفت: برو و با رئيس اينان ديدار كن. آنگاه برو و به آنها بگو كه او زنده است و كشته نشدهاست!
شريح رفت و او را ديد. هانى با ديدن شريح فرياد برآورد: اى خدا، اى مسلمانان! آيا قبيلهام نابود شدهاند؟ كجايند اهل دين؟ كجايند اهل شهر؟- در اين حال كه خون نيز از محاسن او جارى بود، صداى همهمهاى بر در كاخ شنيد- و گفت: گمان مىكنم كه صداى مذحج و مسلمانان طرفدار من باشد، اگر ده نفر وارد شوند، آزاد مىشوم! [١] شريح پس از شنيدن سخن هانى نزد مردم رفت و گفت: امير پس از شنيدن خبر اجتماع و سخنان شما، به من فرمان داد تا بروم و هانى را ببينم. من نيز رفتم و او را ديدم. آنگاه به من فرمان داد تا با شما ديدار و از زنده بودنش آگاهتان كنم؛ و آنچه درباره قتل او شنيدهايد دروغ است!
عمرو بن حجاج و يارانش گفتند: چنانچه كشته نشده است، خداى را سپاس؛ و آنگاه بازگشتند. [٢]
تأمل در اين روايت در نقش موذيانه شريح قاضى هيچ ترديدى باقى نمىگذارد. او با گفتار دو پهلوى خويش چنين وانمود كرد كه گويى خود هانى بن عروه او را فرمان داده تا برود و به مذحج خبر دهد كه او زنده است و مشكلى ندارد. نقش مثبت عمرو بن حجاج نيز ترديدآميز است. زيرا چنان كه از سياق روايت نخست استفاده مىشود. به احتمال زياد شاهد برخورد عبيدالله با هانى در قصر بوده است.
[١]- ارشاد، ص ٢١٠.
[٢] همان.