با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٩ - نامه امام عليه السلام به محمد حنفيه و بنىهاشم
قبيله مراد برود. هانى از اشراف و بزرگان شيعه در كوفه بود.
نامه امام عليه السلام به محمد حنفيه و بنىهاشم
ابنعساكر و ابنكثير نقل كردهاند كه امام عليه السلام (هنگام حضور در مكه) به مدينه پيغامداد
مىگويد: به خدا سوگند راهى براى اين كار وجود ندارد. برخيز اى برادرزاده، موفق باشى. جوان برخاست و نزد معاويه رفت و او را آگاه ساخت. معاويه گفت: از خداوند عليه او يارى مىجويم چند روز بعد معاويه خطاب به كوفيان گفت: نيازهايتان را باز گوييد. هانى هم كه ميان آنها بود نيازهايش را طى نامهاى به معاويه عرضه كرد. گفت: اى هانى، مىبينم كه چيزى ننوشتهاى، اضافه كن. هانى برخاست و همه خواستههايش را نوشت و سپس نامه را به معاويه داد. او بار ديگر گفت: مىبينم در بيان حاجت كوتاهى ورزيدهاى! اضافه كن. هانى برخاست و همه نيازهاى قبيله و شهروندانش را نوشت؛ و نامه را به معاويه داد. گفت: چيزى ننوشتهاى! اضافه كن. هانى گفت: يا اميرالمؤمنين تنها يك حاجت باقى مانده است. معاويه گفت: چه حاجتى!؟ گفت: اين كه گرفتن بيعت براى يزيد، پسر اميرالمؤمنين، را در عراق به من بسپرى! گفت: چنين مىكنم. تو هميشه شايسته چنين كارى بودهاى. هانى به عراق كه رفت با همكارى مغيرة بن شعبه، والى وقت عراق، به كار بيعت يزيد پرداخت». (شرح نهج البلاغه، ج ١٨، ص ٤٠٨).
به اين انتقاد به چند طريق پاسخ داده شده است: «نخست اين كه اين داستانى «مرسل» است و ناقل آن تنها ابن ابى الحديد است؛ و به خلاف روش جارى خود براى اين روايت مأخذى ذكر نكرده است. دوم: دروغ از خود متن آشكار است. چگونه مىشود كه هانى آشكارا به قوم خود و مردم شام بگويد: معاويه مىخواهد كه به زور ما را به بيعت با يزيد وادار سازد؛ و آن گاه خود خواستار گرفتن بيعت براى يزيد شود! سوم: پايان كار هانى و خوددارى وى از بيعت با يزيد و برخاستن وى به يارى حسين عليه السلام تا مرز كشته شدن، همه گذشته وى را، اگر چيزى بوده است، جبران مىكند. وضعيت او بسيار شبيه به حرّ است كه پس از انجام آن كارها توبه كرد و توبهاش هم پذيرفته شد؛ و چون كار وى بدتر از هانى بود، در نتيجه توبه هانى به قبول نزديكتر است». (تنقيح المقال، ج ٣، ص ٢٨٩؛ و ر. ك. الفوائد، ج ٤، ص ٤١؛ نفس المهموم، ص ١١٥).
پاسخهايى كه تا اينجا از صاحب تنقيح المقال نقل كرديم، همه از سيد بحرالعلوم است.
هشتم: ايستادن و اعتراض وى در برابر على عليه السلام هنگامى كه آن حضرت اشعث بن قيس كندى را از رياست كنده خلع كرد و حسان بن مخدوج را به جاى وى گماشت. هانى برخاست و گفت: شايسته رياست كنده كسى است كه همانند او باشد. و حسّان مانند اشعث نيست.
در پاسخ اين انتقاد گفته شده است: اولًا تنها او نبود كه اعتراض كرد، بلكه اشتر و عدى بن حاتم نيز در زمره اعتراض كنندگان بودند. ثانياً: آنان حرف خود را پس گرفتند و همان گونه كه از اخبار برمىآيد به تصميم امير مؤمنان عليه السلام رضايت دادند (وقعة صفين، ص ١٣٧).