با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٢ - درنگ و ملاحظه
شايان توجه اينكه امام عليه السلام در گفت و گوهايى كه با ابنعباس و ديگران [١] داشت، آنها را تخطئه نكرد، بلكه نكاتى بر آنها مىافزود كه در محدوده منطق ظاهربينى ناظر بر درستى آنهاست. [٢]
٤- در پرتو منطق ظاهربينى، پژوهشگر انديشمند اين سخن امام عليه السلام را كه مىفرمايد:
«گريزى از عراق نيست»، اين گونه تفسير مىكند كه پافشارى حضرت بر رفتن به عراق به سبب نامههاى اهل كوفه بود. زيرا نامهها حجت را بر امام عليه السلام تمام مىكرد و بر او واجب بود كه خواستشان را اجابت كرده نزد آنان برود. بهويژه پس از آنكه مسلم به حضرت نامه نوشته و گزارش داده بود كه هجده هزار تن (يا بيشتر) با او بيعت كردهاند؛ و از حضرت خواسته بود كه به كوفه بيايد. مؤيد اين واقعيت سخنى است كه از امام عليه السلام در گفتوگويى با ابنعباس نقل شده است: «اينها نامه و فرستادگان اهل كوفه هستند و بر من واجب است كه خواستشان را اجابت كنم؛ و نزد خداوند- سبحانه و تعالى- بر من حجت دارند.» [٣]
اما در پرتو منطق ژرفانديشانه، سخن امام عليه السلام را كه مىفرمايد: «گريزى از عراق نيست»، آنهم با وجود آگاهى بر اين كه كوفيان او و يارانش را خواهند كشت- و تصريحات چندين باره امام عليه السلام- بايد اين گونه تفسير شود كه امام عليه السلام همچنين مىدانست عراق قربانگاه انتخابى و ميدان رويداد سرنوشتساز، رويداد «پيروزى با شهادت است.» واقعهاى كه همه دستاوردهايش تا روز رستخيز به سود اسلام ناب محمدى و اهل بيت عليهم السلام است. زيرا در آن روز، شيعيان در عراق از هر جاى ديگرى بيشتر بودند و عراق از نظر تبليغى و روحى، مثل شام در چنبره سلطه امويانقرار نداشت. بلكه عراق آن روز آمادگى داشت كه از حادثه عظيم عاشورا متأثر و در پرتو انوارش دگرگون شود و از اين رو جايگاهى مناسب براى قربانگاهى اختيارى بود.
[١]- مانند عبدالرحمن مخزومى، عمرو بن لوذان و محمد حنفيه.
[٢] امام عليه السلام در يك گفتوگوى ديگر كه پس از آن انجام شد، به ابنعباس فرمود: «بهخدا سوگند من مىدانم كه تو خيرخواه و دلسوزى». آن حضرت به عمربن عبدالرحمن كه همين پيشنهاد را داد فرمود: «به خدا سوگند من مىدانم كه تو خيرخواهانه آمدهاى و خردمندانه سخن مىگويى». به عمرو بن لوذان نيز كه درست همين نظر را داد فرمود: «اى عبداللّه، قضيه بر من پوشيده نيست. ليكن خداوند دركار خويش مغلوب نمىشود!».
[٣] معالى السبطين، ج ١، ص ١٥١.