با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٢٨ - اشاره
عبيدالله با او به راه افتادند. آنگاه به يارانش در خانه آن زن گفت: من آهنگ رفتن دارم و خارج مىشوم. گفتند: ما از سوى ياران ابنزياد بر تو بيمناكيم. گفت: به خدا سوگند اگر جادهها را از سم اسبان پر كنند، از اين كه مرا تعقيب كنند باكى ندارم.
گويد: سپس بيرون رفت و با شتاب هر چه تمام خود را به حسين عليه السلام رساند و در ابطح به كاروانش درآمد ...». [١]
اشاره
بصره همزمان با تشكيل اين همايش پنهانى شيعيان ناظر تحركات سران اخماس و اشراف- به دنبال رسيدن نامه امام عليه السلام به آنان- بود؛ و اين دو منظره با يكديگر بسيار تفاوت داشت. زيرا آنچه در تحركات سران و اشراف مىديد، ترديد در يارى امام عليه السلام و دورى از آن حضرت و خيانت و فريب بود! مگر يك نفر، يعنى يزيد بن مسعود نهشلى كه احساسات قبيله را- از راه آميختن آن با احساسات دينى- در راستاى يارى امام عليه السلام بر مىانگيخت.
اما آنچه بصره در خفا ناظرش بود، مشاهدهاى از نوع ديگر بود!
بصره شاهد تشكيل اجتماعى بود كه چندين روز پنهانى تشكيل مىشد و مبناى تشكيل آن انتساب به قبيلهاى خاص نبود، بلكه اجتماع كنندگان از قبايل گوناگون بودند؛ و اجتماعشان بر پايه دوستى اهل بيت عليهم السلام و بيزارى از دشمنانشان برپا شده بود.
اجتماعكنندگان درباره موضوع امامت و وضعيت جارى گفت و گو مىكردند. [٢] و درباره وظيفه و واجب دينى خود به رايزنى مىپرداختند. «برخى تصميم بر خروج گرفتند و خارج شدند و برخى ديگر نامه نوشته خواستار آمدن امام عليه السلام گشتند». [٣] نتيجه اين گردهمايى مبارك اين شد كه يك گروه از بصريان به رغم همه جاسوسانى كه گماشته و
[١] تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٧٨.
[٢] ر. ك. ابصار العين، ص ٢٥.
[٣] ابصار العين، ص ٢٥؛ ولى ما به سندى تاريخى دال بر اينكه برخى شيعيان بصره به امام (ع) نامه نوشته وخواستار آمدنش به عراق به طور عام يا بصره به طور خاص شده باشند دست نيافتهايم. شايد سماوى به چنين سندى دست يافته و اين سخن را به قلم آورده است!