با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٩٣ - نخستين اجتماع شيعه در كوفه پس از مرگ معاويه
نخستين اجتماع شيعه در كوفه پس از مرگ معاويه
طبرى نقل مىكند و مىگويد: چون خبر مرگ معاويه به كوفيان رسيد، عراقيان اخبار وحشتانگيزى درباره يزيد پخش كردند و گفتند: حسين و ابنزبير از بيعت خوددارى كرده به مكه رفتهاند. در اين زمان بود كه كوفيان به حسين نوشتند ... او همچنين از ابىمخنف، از حجاج بن بشر همدانى [١] نقل مىكند كه گفت: «شيعيان در منزل سليمان بن صرد [٢]
[١] محمد بن بشر همدانى؛ وى در كوفه در ميان گروهى كه مسلم نامه حسين (ع) را براى آنان خواند حضور داشت و هيچ نگفت!
او در سلسله سند شيخ صدوق در كتاب توحيد، باب معناى حجزة از ابىجارود از او (محمد بن بشر) از محمد حنفيه از اميرالمؤمنين عليه السلام قرار دارد. نيز در سند غيبت طوسى (ص ٢٧٧) آمده است: از ابىجارود از محمد بن بشر، از اميرالمؤمنين عليه السلام (ر. ك. مستدركات علم الرجال، ج ٦، ص ٤٨٠).
طبق تاريخ طبرى، ابومخنف از حجاج بن على از محمد بن بشر داستان اجتماع شيعه را در منزل سليمان بن صرد، به منظور دعوت از امام حسين (ع) به نزد خودشان در كوفه چنين نقل مىكند: مىنويسد كه امام عليه السلام مسلم را فرستاد و او نامه امام را براى مردم كوفه خواند. سپس عابس شاكرى، حبيب بن مظاهر، سعيد بن عبدالله حنفى به نوبت برخاستند و عنوان كردند كه در اين راه براى هر گونه جهاد و فداكارى آمادهاند.
در اين هنگام حجاج از محمد مىپرسد: آيا توهم چيزى گفتى؟ و محمد در جواب مىگويد: اگر بودم دوست داشتم كه خداوند يارانم را با پيروزى عزيز گرداند و دوست نداشتم كه كشته شوم و از دروغ گفتن هم بدم مىآيد! (ر. ك. تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٣٥٢؛ قاموس الرجال، ج ٩، ص ١٣٤).
[٢] سليمان بن صرد خزاعى: از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله و ياران اميرالمؤمنين، على عليه السلام، و حسن و حسين عليهما السلام. نام وى در دوره جاهليت، يسار بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله او را سليمان ناميد. او مردى خيّر و فاضل بود. در كوفه سكونت گزيد و در آنجا خانهاى ساخت. او همراه نخستين مسلمانانى كه در كوفه سكونت گزيدند، در آن شهر سكنى گزيد. او در ميان قبيلهاش از جايگاه و منزلتى والا و نفوذ كلمه برخوردار بود. در صفين با على عليه السلام حضور داشت. او كسى است كه حوشب ظليم را در جنگ صفين در يك مبارزه تن به تنكشت و آنگاه به صف سپاهيان معاويه حمله برد (ر. ك. الاستيعاب، ج ٣، ص ٢١٠، شماره ١٠٦١).
نصر بن مزاحم در كتاب خويش به نقل از عبدالرحمن بن عبيد بن ابىالكنود نقل مىكند كه سليمان بن صرد خزاعى، پس از بازگشت على بن ابىطالب از بصره بر آن حضرت وارد شد. على عليه السلام او را نكوهش و سرزنش كرد و گفت: تو دچار ترديد گشته، در گوشهاى منتظر نتايج كارها ماندهاى! تو در نزد من از موثقترين مردم بودى؛ و به گمان من پيش از ديگران به يارى من مىشتافتى. چه چيز تو را از اهل بيت پيامبرت باز داشت كه از يارى آنان كناره گرفتى!؟
گفت: يا اميرالمؤمنين، به گذشته كارها باز مگرد و مرا به خاطر گذشته نكوهش مكن. مرا همچنان دوست خود بدان كه خيرخواه تو هستم. هنوز كارهايى باقى مانده است كه تو دوست و دشمنت را در آنها بازشناسى. امام عليه السلام چيزى نگفت. سليمان اندكى نشست، سپس برخاست و نزد حسن بن على عليه السلام، كه در مسجد نشسته بود، رفت و گفت: آيا شما را از اميرالمؤمنين و سرزنش و نكوهشى كه از وى ديدهام به شگفت نياورم؟ حسن فرمود: كسى سرزنش مىشود كه اميد به دوستى و خيرخواهىاش مىرود. گفت: هنوز كارها (فتنهها) يى در پيش است كه براى (رفع) آنها بايد نيزهها منظم شوند و شمشيرها از نيام بيرون آيد و در آنها به كسانى چون من نياز است نصيحت مرا مشكوك مدانيد و مرا متهم نكنيد.
حسن گفت: خدايت رحمت كند، تو در نزد ما مشكوك نيستى» (وقعة صفين، ص ٦- ٧).
راوى اين داستان، عبدالرحمن بن عبيد- يا عبد- بن ابىالكنود مجهول الحال است (ر. ك. تنقيح المقال، ج ٢، ص ١٤٥). شمارى ديگر از رجاليون بدون ستايش يا نكوهشى از وى نام بردهاند (ر. ك. قاموس الرجال، ج ٦، ص ١٢٥؛ معجم رجال الحديث، ج ٩، ص ٣٣٥ و ٣٣٧، شماره ٦٣٩٢ و ٦٤٠٠؛ مستدركات علم الرجال، ج ٤، ص ٤٠٧).
ابن عبدربه داستان همين عتاب و خطاب را با اختلاف و اجمال و به گونه مرسل نقل كرده است «اين از روايتهاى عاميانه است»، (ر. ك. العقدالفريد، ج ٤، ص ٣٣٠).
ولى مامقانى ضمن انكار تخلف سليمان در جنگ جمل، به گفته ابناثير استدلال كرده است كه او در همه جنگها با على عليه السلام شركت داشت (ر. ك. تنقيح المقال، ج ٢، ص ٦٣). ابن سعد نيز گفته است كه او در جنگهاى جمل و صفين با على عليه السلام همراه بود (ر. ك. الطبقات الكبرى، ج ٤، ص ٢٩٢).
ولى شوشترى با تكيه بر روايت كتاب وقعةصفين انكار مامقانى را رد كردهاست (قاموسالرجال، ج ٥، ص ٢٧٩).
همچنين مامقانى بر اين باور است كه ابن زياد پس از آگاهى بر مكاتبه كوفيان با حسين بن على عليه السلام، ٤٥٠٠ تن از ياران اميرالمؤمنين و دلاوران شهر را به زندان افكند كه از آن جمله سليمان بن صُرد، ابراهيم بن اشتر و صعصعه بودند؛ و اينان هيچ راهى براى يارى حسين نداشتند (ر. ك. تنقيح المقال، ج ٢، ص ٦٣).
قرشى نيز از كتاب «الدر المسلوك فى احوال الانبياء والاوصياء» (ج ١، ص ١٩٠، مخطوط) نقل كرده است كه سليمان بن صرد خزاعى، مختار و چهارصد تن از اعيان و بزرگان كوفه در شمار زندانيان ابن زياد بودند (ر. ك. حياة الامام الحسين بن على عليه السلام، ج ٢، ص ٤١٦).
ممكن است به اين سخن اين گونه پاسخ داده شود كه اگر قضيه چنين بوده باشد و او در خوددارى از يارى حسين عليه السلام گناه و تقصيرى نداشته است، پس چرا توبه كرد و از چه رو رهبرى قيام توابين را به دست گرفت!؟