با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٩٢ - حركت امت در كوفه
كردند و نامه تسليتى براى امام حسين عليه السلام نوشتند و در آن نامه گفتند: خداوند تو را بزرگترين جانشين گذشتگان برگزيد؛ و ما شيعيان در مصيبت تو مصيبتزده، در اندوه تو اندوهگين، در شادى تو شاد و منتظر فرمان توايم. بنىجعده نيز طى نامهاى خوشبينى خود را نسبت به آن حضرت اعلام داشتند و عنوان كردند كه منتظر قدوم و چشم به راه ايشانند؛ و اينكه با كسانى از ياران و برادران آن حضرت كه رفتارى پسنديده و قول اطمينان بخش دارند و به دلاورى و مردانگى شهرهاند، ديدار كردهاند و آنها دشمنى و بيزارى خود نسبت به پسر ابوسفيان آشكار كردهاند؛ و از آن حضرت مىخواهند كه تصميم و نظر خويش را براى آنان بنويسد ...». [١]
همچنين شيخ مفيد از قول كلبى و مدائنى و ديگر سيرهنويسان روايت كرده است كه گفتهاند: «هنگامى كه حسن عليه السلام درگذشت، شيعيان در عراق به جنبش آمدند و درباره خلع معاويه و بيعت با آن حضرت با ايشان مكاتبه كردند ...». [٢] امام حسين عليه السلام در همه اين موارد از پذيرش تقاضايشان خوددارى ورزيد و يادآور شد كه با معاويه عهد و پيمانى دارد، كه تا پايان مدت، شكستن آن جايز نيست؛ و پس از مرگ معاويه در اين باره خواهد انديشيد.
ولى- بر اساس شواهد متعدد تاريخى- خبر مرگ معاويه هنگامى به مردم كوفه رسيد كه امام حسين عليه السلام به مكه مكرمه رسيد و يا در راه آن شهر بود. معناى اين سخن اين است كه هنگام حضور امام عليه السلام در مدينه- از آغاز اعلام نپذيرفتن بيعت يزيد تا هنگام خروج از شهر- هيچ نامهاى از اهل كوفه به امام عليه السلام نرسيده بود كه از آگاهى آنان نسبت به مرگ معاويه و از دعوت امام عليه السلام نزد آنها خبر دهد. همين طور نه از اهل مكه و نه از ديگران. [٣]
[١] انساب الاشراف، ج ٣، ص ١٥١- ١٥٢، حديث ١٣.
[٢] الارشاد، ص ٢٠٠.
[٣] در اينجا سه روايت است كه از ظاهر آنها چنين برمىآيد كه پس از رسيدن خبر مرگ معاويه، در دورانى كه امام عليه السلام، خوددارى از بيعت با يزيد را اعلام داشت نامههايى به ايشان رسيده بود:
يكم- روايت ابنعساكر درباره ديدار عبدالله عدوى با امام عليه السلام در راه مدينه- مكه است؛ آنجا كه ابنعساكر در يك جمله معترضه يادآور مىشود كه امام در گفت و گوى با عدوى عنوان كرد كه شيعيانش در آن شهر (يعنى مكه!) به او نامه نوشتهاند. (ر. ك. تاريخ ابنعساكر، ترجمة الامام الحسين، تحقيق محمودى، ص ٢٢٢، حديث شماره ٢٠٣، مجمع احياى فرهنگ اسلامى، قم.)
دوم- روايت ابن عبدربه اندلسى در العقدالفريد (ج ٤، ص ٣٥٢، دار احياء التراث العربى) است. در اين روايت، راوى ميان ديدار نخست عبدالله عدوى با امام در راه مدينه- مكه و ديدار دوم ايشان پس از بيرون آمدن حضرت از مكه بهسوى عراق خلط كردهاست! و همين موضوع اين توهم را براى خواننده پيشمىآورد كه امام عليه السلام پيش از رسيدن به مكه از نامههاى فراوانى كه از كوفيان دريافت داشته به عدوى خبر داده است!
سوم- روايتى است كه نويسنده كتاب اسرارالشهاده (ص ٣٦٧) طبق گفته خودش، از برخى شاگردان اديب و مورد اعتماد و عرب خويش نقل مىكند و مىگويد كه اين فرد مورد اعتماد به مجموعهاى منسوب به يكى از قاريان اديب و فاضل دست يافته و خبر را از آنجا نقل كرده است. راوى در آنجا مىگويد: هنگامى كه حسين عليه السلام در مدينه بود، همراه نامهاى از اهل كوفه نزد او رفتم. چون به خدمتش رسيدم و نامه را خواند و مضمونش را دانست، فرمود: سه روز به من مهلت بده. من در مدينه ماندم، سپس به خدمتش رسيدم تا آنكه آهنگ رفتن به عراق فرمود ...
اين روايتهاى سهگانه در بخش اول اين پژوهش (با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه) مورد مناقشه تحقيقى قرار گرفته و بىاعتبارى آنها بر طبق آنچه در اين باره نقل شده به اثبات رسيده است. (ر. ك. جزء اول، زير عنوان «آيا در آستانه حركت امام از مدينه نامهاى به ايشان رسيد؟».)