با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٨ - اشاره
فراخواند تا خبر رسيدنش را به آنان بدهد و تصميمهاى بيدادگرانه و تهديدآميزش را اعلام كند. تاريخ مىگويد: چون در قصر فرود آمد، ندا داده شد كه نماز جماعت برپا مىشود. گويد: مردم گرد آمدند و عبيدالله نزد ما آمد و پس از حمد و ثناى الهى گفت: اما بعد، اميرمؤمنان- اصلحه الله- مرا بر شهر و سرزمينتان گمارده و فرمان داده است كه با ستمديدگانتان به عدالت رفتار كنم و تهيدستانتان را عطا بخشم. با اشخاص شنوا و فرمانبردار شما نيكى كنم و بر اشخاص دو دل و سركش سخت بگيرم. من پيرو اويم و فرمانش را ميان شما به اجرا درمىآورم. من نسبت به نيكوكاران و افراد فرمانبردار چونان پدرى مهربانم؛ و شمشير و تازيانهام بر روى هر كسى كه فرمانم را نشنيده بگيرد و با پيمانم مخالفت ورزد، كشيده است. يكايك شما بايد به فكر حفظ جان خويش باشيد.
الصدق ينبىء عنك لا الوعيد، [١] و آن گاه فرود آمد. [٢]
اشاره
توجه و تأمل در اين خطبه نشان مىدهد كه پسر مرجانه مدعى است كه از سوى يزيد مأمور است تا با آنهايى كه گوش شنوا دارند و فرمانبردارند نيكى كند! ولى اسناد تاريخى اين ادعا را تأييد نمىكند و آن را يكى از دروغهاى بى شمار پسر زياد مىشمارد. اين نيكى- در صورت تحقق- مشروط به اطاعت و فروتنى كامل نسبت به سلطه امويان بود. اين وعده دروغين هنگامى دادهشد كه پيش از آن، معاويه رئيس سركشان بنىاميه انواع بيداد، گرسنگى و محروميت را به كوفيان چشانده آنان را هيمه آتش جنگهاى مرزى و درگيرى با خوارج ساخته بود؛ آنهم بهجرم دوستى با على عليه السلام. معاويه هيچ توجهى بهشكايت اهلكوفه نداشت.
شاكيان را به بدترين گونه پاسخ مىداد و با سنگدلى تمام و تحقير آنان را از خود مىراند.
سوده، دختر عماره، شكايت كارگزارانى را، كه معاويه بر جان و مال كوفيان مسلط كرده بود، نزد وى آورد و گفت: «هر روز يكى را مىفرستى تا عزّتت را به پا دارد و اقتدارت را بگستراند. و او ما را چونان خوشه مىچيند و همانند گاو پامال مىكند؛ و
[١] اين مثل براى ترسو زده مىشود كه تهديد مىكند ولى عمل نمىكند. [المنجد].
[٢] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٨١؛ الارشاد، ص ٢٠٢.