با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢١ - تلاش حكومت مركزى بنىاميه در شام
حسين رهسپار كوفه شده است و مسلم بن عقيل در آن شهر برايش از مردم بيعت مىگيرد. از نعمان بن بشير سستى در كار و سخنان ناروا شنيدهام- و نامهها را داد تا بخواند- چه بايد كرد؟ چه كسى را بر كوفه بگمارم؟ اين در حالى بود كه يزيد از عبيدالله دل خوشى نداشت و به او بد مىگفت.
سرجون گفت: آيا اگر معاويه زنده بود نظرش را مىپذيرفتى؟
گفت: آرى.
گفت: پس فرمان ولايتدارى كوفه را براى عبيدالله زياد بنويس؛ و در ادامه پيمان معاويه را [از لباس خود] بيرون كشيد و گفت: اين نظر معاويه است كه در هنگام مرگ به نوشتن چنين نامهاى فرمان داد. يزيد نيز نظر او را پذيرفت و شهرهاى بصره و كوفه را به عبيدالله داد؛ و فرمان ولايت كوفه را براى او ارسال داشت. [١]
آنگاه طبرى در ادامه روايت مىنويسد: سپس مسلم بن عمرو باهلى [٢] را كه در نزدش بود طلبيد و او را همراه فرمان خويش به بصره نزد عبيدالله فرستاد و به او چنين نوشت:
اما بعد، طرفدارانم از كوفه گزارش دادهاند كه پسر عقيل در كوفه سرگرم جمعآورى مردم براى ايجاد تفرقه ميان مسلمانان است. همين كه نامهام را خواندى، به سوى او رهسپار شو تا نزد كوفيان برسى؛ آنگاه چنان كه دانههاى تسبيح را از درون خاك مىجويند او را بجوى و دستگير كن و سپس زندانى ساز يا بكش يا تبعيد كن، والسلام.
مسلم بن عمرو رفت تا در بصره نزد عبيدالله رسيد. وى فرمان آمادهباش صادر كرد و فرداى آن روز رهسپار كوفه شد. [٣]
[١] تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٨؛ ارشاد، ص ٢٠٦ با اندكى تفاوت.
[٢] مسلم بن عمرو باهلى: وى همراه زياد بن ابيه در بصره بود. از بزرگان قبيله باهله به شمار مىرفت و دردوران زمامدارى زياد در سال ٤٦ ه رياست آنان را عهدهدار بود (ر. ك. تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٢٢٨). سپس در شام سكونت گزيد، در نتيجه بصرى و شامى شد. او نامه يزيد به ابن زياد را از شام به بصره آورد و سپس همراه وى به كوفه رفت؛ و هنگامى كه هانى بن عروه را نزد ابن زياد آوردند تا به تسليم مسلم رضايت دهد با او سخن گفت. وى كسى است كه چون مسلم را بر در كاخ آوردند و آب طلبيد به وى دشنام داد. سپس با سالوسى به خدمت مصعب بن زبير درآمد و براى او حكم وزير را داشت. او بسيار مال دوست بود. مصعب او را به جنگ پسر حر فرستاد كه شكست خورد. (ر. ك. وقعة الطف، ص ١٠٣، پانوشت).
[٣] تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٨٠.