با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٩ - درنگ و نگرش
او خويشاوندى نزديك است و حقى بزرگ دارد و از نزديكان محمد صلى الله عليه و آله است. [١]
نعمان بن بشير به درستى نظريه معاويه در اين باره ايمان داشت و مىخواست كه اين موضوع را خود به يزيد يادآور شود. از اين رو هنگامى كه پس از قتل امام حسين عليه السلام و نصب سر مبارك آن حضرت در دمشق وى را به كاخ فراخواند؛ پرسيد: كار عبيدالله بن زياد را چگونه ديدى؟ نعمان گفت: [پيروزى در] جنگ نوبتى است! يزيد گفت: خداى را سپاس كه او را كشت! گفت: اميرالمؤمنين- معاويه- به كشتن او راضى نبود. [٢]
بدون شك معاويه- چنان كه گفتيم- راضى به كشتن امام حسين عليه السلام در يك رويارويى آشكار نبود. ولى چه بسيار كسانى كه پنهانى به دست وى مسموم يا ترور شدند، مثل امام حسن مجتبى عليه السلام. بنابر اين اگر احساس ضرورت مىكرد به اندازه سرسوزنى در مسموم ساختن يا قتل پنهانى امام حسين عليه السلام نيز ترديدى به خود راه نمىداد.
از آنچه گذشت چنين استنباط مىشود كه موضع نعمان بن بشير نسبت به انقلابيون، در آغاز نهضت، به ظاهر نرم و مسامحهآميز بود. دليلش هم اين بود كه طبق نظريه معاويه معتقد بود كه رويارويى آشكار با امام حسين عليه السلام به نفع حكومت اموى نيست.
بنابر اين نعمان بن بشير ناتوان نبود، بلكه او سر نيرنگبازى و حيلهگرى خود را ناتوان وانمود مىكرد؛ و معتقد بود كه بايد براى پايان دادن انقلاب و رها شدن از دست مسلم بن عقيل و حتى شخص امام حسين عليه السلام، از شيوههاى پنهانى و نيرنگآميز بهره گرفت.
نعمان نه آن طور كه طبرى مىگويد بردبار و پارسا و آسايش طلب بود و نه چنان كه دينورى مىگويد «عافيتطلب و سلامتخواه». بلكه شيطانى بود كه گام جاى گام معاويه مىنهاد- همو كه ترسيم نقشههاى نيرنگآميز را به اينان آموخته بود- ولى، چنان كه از گزارشهاى ارسالى مزدوران و جاسوسان حكومت اموى برمىآيد، اين بار در محاسباتش اشتباه كرد. زيرا در آن هنگام كه زمانه به نفع نهضت حسينى در جريان بود، نعمان ناچار بايد عزل مىگشت و كارگزارى بيدادگر، چون عبيدالله زياد، بر سر كار
[١] الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٥٢٣.
[٢] ر. ك. مقتل الحسين، خوارزمى، ج ٢، ص ٥٩- ٦٠.