با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٧٦ - سفر اشدق به مدينه منوره و تهديد مردم
نگرفتند؛ كه خشم او از ميان رفته و بردبارى او به جاى مانده بود! جان خود را غنيمت بشمريد. به خدا سوگند جوانى نورس [يزيد] را بر شما حكومت دادهايم كه آرزوهايى بلند و عمرى دراز دارد. تازه دوران كودكى را طى كرده و پا به بزرگى نهاده است. بردبارى آهنين، نرمخويى سختگير، رقيقى تيره و مهربانى خشن. آنگاه كه استخوانش محكم شد و جسمش معتدل گرديد و روزگار ديد او را بالا برد و به تمامى از او استقبال كرد، اگر گاز بگيرد مىكند و اگر اسب سر از مهار بردارد، سنگريزهها تكان نمىخورد، و عصا برايش شكسته نمىشود و هوا حركت نمىكند. راوى گويد: يزيد از آن پس جز سه سال باقى نماند، تا آن كه خداوند او را خرد كرد! [١]
او در سخنرانىاش از ابن زبير ياد كرد و گفت: به خدا سوگند با او مىجنگيم؛ و اگر داخل كعبه هم برود، به رغم خواست همه مخالفان، آن را بر سرش آتش مىزنيم.
اشدق بر منبر خون دماغ شد. مردى دستارى انداخت و او خونش را پاك كرد. در اين هنگام مردى از خثعم گفت: خونى بر منبر در عمامهاى! به خداى كعبه سوگند، نشان فتنهاى است بلند آوازه. [٢]
از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود: «ستمگرى از ستمگران بنىاميه بر منبر من خون دماغ مىشود به طورى كه خون جارى مىگردد.» [٣]
ابن عبدربه اندلسى گويد: عمرو بن سعيد به عنوان امير مدينه به حج رفت و وليد را عزل كرد. چون منبر رفت، خون دماغ شد. مردى عرب گفت: منتظر باشيد، براى ما خون آورد! مردى عمامهاش را به او داد، گفت: منتظر باشيد! به خدا سوگند كه دامن همه مردم را گرفت: چون براى خواندن خطبه برخاست، مردى به او عصايى دوشاخه داد؛ و او گفت: به خدا سوگند كه ميان مردم تفرقه افكند. [٤]
[١] عقد الفريد، ج ٤، ص ١٣٢.
[٢] حياة الامام الحسين بن على عليهما السلام، ج ٢، ص ٣١٦- ٣١٧؛ وى خطبه را از تاريخ الاسلام ذهبى، ج ٢، ص ٢٦٨ و داستان خون دماغ شدن را از سمط النجوم العوالى، ج ٣، ص ٥٧ گرفته است.
[٣] مجمع الزوائد، ج ٥، ص ٢٤٠.
[٤] عقد الفريد، ج ٤، ص ٣٧٦.