دروس هيئت و ديگر رشته هاي رياضي - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ٥٢٥ - كهكشان
پا بست آن شده است و در انديشه بدست آوردن آنست . تا شبى در پيرامون كارم كه من در گوشه اى نشسته بودم و او در كنارى ايستاده بود , ناگاه نگاهم به پيكرى هنگفت و شگفت افتاد , گفتم : جن است , بسم الله الرحمن الرحيم به زبان آوردم و ديدم پنهان نشد . از جاى برخاستم و با دو دلى آهسته و آرام گام به گام گاهى گامى فراپيش و گاهى گامى فراپس , بسويش روانه شدم چنانى كه او را راه چاره و گزير گريز از من نبود , تا نزديك شدم و ديدم آن پير بى پير است , ناچار از اين روى داد , نخست اندكى سخن به چون و چرا آغاز شد و سپس به سازش و پرسش و پاسخ انجاميد , تا اين كه از من پرسيد : اين خط سپيد آسمان چيست ؟ گفتم از بسيارى ستاره هاى نزديك هم و پرتو آنان خطى چنين شيرين و دلكش در سيماى زيبا و جانفزاى آسمان پديد آمده است كه آنرا از راه شيرى و كهكشان مى خوانيم . پس از شنيدن اين پاسخ چند بار سرش را از پيش به پس بجنبانيد و گفت اين كه تو گويى سخنى سخت سست است و از بيخ نااستوار و نادرست . گفتم اى پير جوان بخت جهان ديده و سخن شنيده تو كه از درستش آگاهى و بدان دانايى چه خوش است كه آنرا در اين دل شب از تو بياموزم و بر دل نشانم و در روزگارم بيادگار داشته باشم و سپاسگزار شما باشم , اميدوارم كه از خداى يكتاى بى همتا پاداش بسزا بستانى . پس از اندكى درنگ گفت : هنگامى كه حضرت ابراهيم خليل بفرمان رب جليل خواست فرزندش ذبيح را قربانى كند , همين كه او را بزمين نهاد تا كارد را بر گردنش نهد , پروردگار مهربان به جبرئيل دستور داد كه هرچه زودتر قوچى را از بهشت مشك سرشت براى ابراهيم ببر , و از او بخواه كه بجاى فرزندش اين قوچ را ذبح كند , چون جبرئيل خواست قوچ را از آسمان بزمين آورد آن زبان بسته بسى سركشى و بى تابى كرد كه بر اثر آن ناآرامى شاخش چنان سخت به آسمان كشيده شده كه اين خراش بر رخسار آسمان پديد آمده است .
مطلب دوم :
اين كه در درس ٦٦ از ملحقات نصاب شعرى نقل كرده ايم كه گفت( : خط استوا محور) . در درس اول دانسته ايم كه محور قطرى و اصل ميان دو قطب