مثل هاى آموزنده قرآن - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٦٢
گشت. برادر نخست، معاد را ناديده گرفته و به تمام معنى دنيا خواه بود و دنيا براى او آخرين مرحله از زندگى بود، با اين كه با چشم خود، دگرگونيهاى جهان را مى ديد ولى عبرت نمى گرفت و مى انديشيد كه باغ او جاودان است.
حتّى خود خواهى، كار او را به جايى رسانده بود كه با اين كه خدا را نمى پرستيد، ولى انتظار داشت كه اگر روز قيات زنده گشت، بهترين مقام را دارا باشد.
قرآن او را به عنوان «ظالم لنفسه» معرفي مى كند، يعنى فردى كه بر خويشتن ستم كرده بود، چه ستمى بالاتر از اين كه هر روز در برابر چشمانش نمونه هاى فراوانى از تجديد حيات مى ديد، ولى امكان تجديد حيات خود را منكر بود. باغ و مزرعه او هر سال تجديد حيات مى كرد و پس از يك خواب مرگبار، بار ديگر، درختان، و مزرعه، خود را با برگها و شكوفه ها مى آراستند و زمين، با گل و سنبل، به محفل رونقى مى داد و خود نمونه حيات مجدد بود، ولى با اين همه، اودر برابر اين منطق، قانع نشده و مى گفت: (وَ مَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً).
خلاصه در منطق مرد مشرك، خودخواهى از يك طرف، غير خودنخواهى از طرف ديگر، عشق به زمين و ثروت از طرف سوم، خيالبافي و اين كه در آخرت، مقام بهترى خواهد داشت، از طرف چهارم ديده مى شود .
اما در منطق آن مرد مؤمن، واقع گرايى و تيزبينى در حيات به چشم مى خورد. نخست منطق معاد و برهان آن را يادآور مى شود و آفرينش نخستين او را به رخ او مى كشد. آنگاه به توحيد در خالقيت و ربوبيت مى پردازد و مى گويد: آفريدگار و گرداننده اى جز او نيست سپس به او تعليم مى دهد كه