مثل هاى آموزنده قرآن - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٨٤
يك نفر از «بنى إسرائيل » به دست كسى كشته مى گردد، ولى قاتل آن شناسايى نمى شود، تمام قبايل خود را تبرئه كرده،و مير رفت كه خون مقتول لوث شود، و در نتيجه، درگيرى بزرگى در ميان اسباط رخ دهد، سرانجام خصومت نزد موسى (عليه السلام)برده شد تا گره كور اين حادثه پيچيده را بگشايد، جريان از طريق موازين عادى، قابل حل نبوده، بايد از غيب استمدادى برسد.
وحى الهى فرود آمد، و دستور داد كه گاوى را سر ببرند، و برخى از اعضاى مقتول را به گاو بزنند، او زنده مى گردد، و قاتل خود را معرفى مى نمايد.
آنان سخن موسى (عليه السلام)را شوخى و يا استهزاء تلقى كردند و باتحاشى حضرت موسى كه فرمود: (أَعُوذُ بِاللهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ) (به خدا پناه مى برم كه از جاهلان باشم) روبرو شدند و فهميدند كه كار جدى است و شوخى در كار نيست.
ولى چو فرمان خدا را از صميم دل نپذيرفته بودند در صدد برآمدند كه به گونه اى از آن شانه خالى كنند.
از اين رو يك رشته سؤال ها كه همگى نوعى بهانه جويى براى فرار از تكليف بود مطرح كردند.
نخست از سن و سال گاو پرسيدند.
خطاب آمد: ميان سال باشد، نه آن قدر پير كه از كار افتاده و نه آن قدر جوان كه نزاييده باشد.
در مرحله دوم از رنگ آن پرسيدند.