روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٨٥ - ترجمه
و التّقدير:أ حسبتم،حقتعالى گفت:يا مىپندارى كه شما را رها خواهند كردن؟و ترك،در لغت آن باشد كه فعل را ابتدا نكند و تعرّض نكند،كقوله: وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُمٰاتٍ لاٰ يُبْصِرُونَ [١].و در اصطلاح متكلّمان«ترك»،ضدّى باشد كه منافات كند فعل مبتدا را در محلّ قدرت بر او. وَ لَمّٰا يَعْلَمِ اللّٰهُ ؛رها كنند شما را و خداى ندانسته كه از ميان شما مجاهد كيست؟و معنى آنكه:شما هنوز جهاد ناكرده تا خداى شما را مجاهد داند،چه تا ايشان مجاهد نباشد،خداى ايشان را مجاهد نداند در حال؛و اگرچه فيما لم يزل،عالم بود به ساير معلومات.و العلم بانّ الشّىء سيوجد؛ علم [٢]بوجوده اذا وجد،تا كسى گمان نبرد كه:علم بعد ان لم يعلم،و علم تعلق دارد بالشّيء على ما هو به،و او را على ما هو به نگرداند.پس نفى علم به جاى نفى معلوم بنهاد براى آنكه: لَمّٰا نفى را باشد،نفى فعل بعد طمع فى وقوعه،و المعنى:ام حسبتم ان تتركوا و لمّا لم تجاهدوا [٣].و گفتند:معنى آن است كه خداى تعالى با شما معاملت آنان نكرد كه ايشان به اختيار و امتحان استخراج احوال غيرى كنند كه ندانند تا بدانند چون تكليف اين صورت دارد اين عبارت بر او اجرا كرد،و اين در معنى جارى[مجراى] [٤]آن است كه گفت: الم، أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ [٥]،و اين هر دو وجه معتمد است و نكو.و وجهى دگر گفتند در آيت:و آن،آن است كه،«علم»به معنى رؤيت است،چنان كه بسيار جايها رؤيت به معنى علم آمد[٥٩-ر]اى و لمّا ير اللّه المجاهدين منكم و الّذين لم يتّخذوا من دون اللّه.و به هر حال تا مرئى[و] [٦]موجود نباشد،خداى تعالى نبيند آن را،چه رؤيت معدوم محال است،و اين وجهى مليح است. وَ لَمْ يَتَّخِذُوا ،و ايشان هنوز ناگرفته،يعنى المجاهدين،يعنى خداى از ايشان نادانسته كه از خداى و پيغامبر و مؤمنان دوستى درونى [٧]خالص گرفتند،يعنى خداى از شما جهاد نادانسته و شما خداى و پيغامبر و مؤمنان را دوست ناگرفته.و وَلِيجَةً ،دخيلة باشد،من ولج [٨]اذا دخل،و آن دوست را كه بر دخلۀ كار و باطن سرّ تو مطّلع باشد،او را وليجه خوانند،و
[١] .سورۀ بقره(٢)آيۀ ١٧.
[٢] .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج+باشد.
[٣] .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:لمّا تجاهدوا.
[٦] [٤] .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
[٥] .سورۀ عنكبوت(٢٩)آيات ١ و ٢.
[٧] .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مج:از وى.
[٨] .آج،لب:ولجه.