روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٠٣ - ترجمه
رها كرد بر سر اهل و خانه و آنچه او را بود و آنچه از ودائع مردمان به نزديك او بود،كه مردمان مكّه ودائع پيش او بنهادندى براى صدق و امانتش،و مشركان همهشب على را مراقبت مىكردند بر گمان آنكه او محمّد است،تا صبح برآمد،در سراى رفتند با تيغها تا رسول را بكشند.اميرالمؤمنين -عليه السّلام- ازآنجا برخاست و گفت [١]:
چهكار را آمدهايد و چه مىخواهيد؟گفتند:محمّد كجاست [٢]؟گفت:كجاست [٣]، گفت:(ما كنت عليه رقيبا)؛من رقيب او نبودم.ايشان از سراى بيرون آمدند،پى ديدند،گفتند:محمّد رفته است و همانا اين خاك بر سر ما او كرده است!و پى آوردند تا به در غار كه رسول-عليه السّلام-در آنجا بود،و خداى تعالى عنكبوت را برگماشت تا در غار را نسج [٤]كرد،ايشان گفتند:پى تا اينجاست؛در اين غار نشده است،چه اگر در غار شده بودى اين نسج عنكبوت دريده شده بودى،از اين جا به زمين فروشده است يا به آسمانش بردهاند،و خداى تعالى در حقّ اميرالمؤمنين [اين آيت بفرستاد: وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ [٥]... !و در اين قصّه اين آيت] [٦]بفرستاد: وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ ،اى ليوثقوك،فى قول ابن عبّاس و مجاهد و السّدى.و مقسم [٧]گفت:تا بندت برنهند.عطا گفت و عبد اللّه بن كثير:تا تو را محبوس كنند.ابو حاتم و ابان بن تغلب گفت:ليثخنوك بالجراحات و الضّرب؛تا[٣٢-ر]تو را بزنند و مجروح كنند،قال[الشّاعر،شعر] [٨]:
فقلت ويحك ما ذا في صحيفتكم
قالوا الخليفة امسى مثبتا وجعا.
ابراهيم النّخعى در شاذ خواند:ليبيّتوك؛تا بر تو شبيخون آرند،و اين قرائت لايق است؛جز آن است كه شاذّ است،و نيز معنى او داخل باشد فى قوله:
أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ ؛تا تو را از شهر بيرون كنند-چنان كه برفت. وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللّٰهُ ؛ايشان مكر مىكردند [٩]و خداى مكر مىكرد [١٠].در او چند قول گفتند؛يكى آنكه:جزاى مكر ايشان كند [١١]؛آنگه«جزا»را به لفظ مجزى برخواند براى ازدواج
[١] .آج،لب+چه كسانيد.
[٣] [٢] .ديگر نسخه بدلها،عبارت«گفت كجاست»را ندارد.
[٤] .همه نسخه بدلها،بجز مل و مج:بتنيد.
[٥] .سوره بقره(٢)آيۀ ٢٠٧.
[٦] .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
[٧] .آج،آن:مقيم.
[٨] .اساس:ندارد؛از مل،افزوده شد.
[٩] .همه نسخه بدلها،بجز مل و مج:مكر مىكنند.
[١٠] .همه نسخه بدلها،بجز مل و مج:مىكند.
[١١] .آو،آج،لب،آن:مىكند؛بم:مىكنند.