روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٠٧
فيه فهو منافق و ان صلّى و صام و زعم انّه مؤمن:اذا حدّث كذب،و اذا وعد اخلف،و اذا اؤتمن خان.
عبد اللّه مسعود گفت:اعتبروا [١]المنافق بثلاث:اذا حدّث كذب،و اذا وعد اخلف،و اذا عاهد غدر،و تصديق ذلك في كتاب اللّه: وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اللّٰهَ... الى قوله: وَ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ .و اين حديثها را ظاهر او موافق اصول نيست،لا بدّ تخصيص بايد كردن او را يا تأويل نهادن [٢].
بكير بن معروف [٣]گفت از [٤]مقاتل حيّان،گفت:من [٥]بر قضاى سمرقند بودم، اين حديث خواندم[از] [٦]ابو سعيد مقبرى از ابو هريره،گفت،كه رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:
ثلاث من كنّ فيه فهو منافق:اذا حدّث كذب،و اذا اؤتمن خان،و اذا وعد اخلف ،گفت:اين حديث بر من سخت آمد،و گفتم:كه باشد كه از اين خالى بود؟و از اين حديث بر خود بترسيدم و بر جملۀ مردمان.قضا رها كردم و از سمرقند به بخارا آمدم و از علماى بخارا بپرسيدم،از ايشان فرجى نديدم.به مرو آمدم و از علماى مرو بپرسيدم،هيچ راحت نديدم.به نيشابور [٧]آمدم،هيچ فرج نديدم.شنيدم كه شهر بن حوشب به جرجان است،آنجا رفتم و اين حال بر او عرض كردم،از او بپرسيدم،مرا گفت:من هم چون تو از اين حديث خايفم،و لكن سعيد جبير به رى متوارى است،آنجا رو و آنجا طلب كن و از او بپرس باشد كه او در اين چيزى شنيده باشد كه تو را و مسلمانان را در آن فرجى باشد.گفت:به رى آمدم و سعيد جبير را طلب كردم و اين حديث بر او عرضه كردم و معنى خبر از او بپرسيدم،گفت:
تو را بر حسن بصرى[٩٩-ر]بايد رفتن كه در اين خبر چيزى نمىدانم گفت.
برخاستم و به بصره رفتم.حسن بصرى را از اين حديث بپرسيدم،و قصّه با او بگفتم، گفت:رحم اللّه شهرا و سعيدا،از اين حديث نيمهاى [٨]به ايشان رسيد و نيمهاى [٩]نرسيد،و آنچنان بود كه:چون رسول-عليه السّلام-اين حديث بگفت،صحابه دل
[١] .لب:اعتبر.
[٢] .مل:بايد نهادن.
[٣] .همۀ نسخه بدلها،بجز مج:بكر بن معروف.
[٤] .آو،آج،بم،لب:كه.
[٥] .مل:بكر بن معروف روايت كند كه از مقاتل شنيدم كه من.
[٦] .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
[٧] .آو،آج،بم،لب:نشابور.
[٩] [٨] .آو،آج،بم،لب:نيمى.