روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٣٨
اشارت نكردند به گناهى كه خداى اين گناه نيامرزد.
ثوبان گفت:مولاى رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه،از رسول شنيدم كه گفت:نخواستمى تا همۀ دنيا مرا بود [١]و اين آيت نيامده بودى،بل اين آيت دوستتر دارم از همۀ دنيا.
ابن سيرين گفت:در قرآن هيچ آيت از اين آيت فراختر نيست.
معمر روايت كرد از زهرى كه،يك روز عمر خطّاب در نزديك رسول-صلّى اللّه عليه و آله-رفت [٢].رسول-عليه السّلام-گفت:يا عمر!چرا مىگريى؟گفت:يا رسول [٣]:جوانى بر اين در ايستاده است گريان،از گريۀ او [٤]دل من بسوخت و چشمم گريان شد.رسول گفت:در آرش او را.او را در آوردند [٥]گريان.رسول-عليه السّلام- گفت:چرا مىگريى اى برنا؟گفت:يا رسول اللّه!از گناهى كه كردهام و از خشم خداى مىترسم.گفت:يا جوان!شرك آوردهاى به خداى؟گفت:نه يا رسول اللّه! گفت:خون به ناحق كردهاى [٦]؟گفت:نه.گفت:خداى گناهانت بيامرزد [٧]، گناهت مانند آسمانها هفت و زمينها هفت و كوههاى زمين است.گفت:يا رسول اللّه!گناه من از اين عظيمتر است.گفت:گناه تو عظيمتر است يا عرش؟ گفت:گناه من.گفت:گناه تو عظيمتر [٨]است يا كرسى؟گفت:گناه من.گفت:
گناه تو عظيمتر است يا خداى تعالى؟گفت:خداى از همه چيزى عظيمتر است.
گفت:برو كه خداى عظيم،گناه عظيم بيامرزد.آنگه گفت:بگو تا گناه تو چيست؟گفت:يا رسول اللّه!شرم مىدارم از روى تو.گفت:آخر بگو [٩].گفت:يا رسول اللّه!من مردى نبّاش بودم،مدّت هفت سال نبّاشى كردم و گورها مىشكافتم و كفن مردگان باز مىكردم.اتّفاق افتاد كه دخترى از آن انصارى [١٠]فرمان يافت.من گور او [١١]باز كردم و او را بر آوردم و برهنه كردم.چون برگشتم نفسم مطالبت كرد،
[١] -دا،آج،لب:بودى.
[٢] -دا،آج،لب،افزوده:گريان.
[٣] -دا،آج،لب:رسول اللّه.
[٤] -دا،افزوده:گريه بر من افتاد.
[٥] -دا،آج،لب:در آورد.
[٦] -آج،لب:خون ناحق ريختهاى.
[٧] -دا،آج،لب،افزوده:و اگر.
[٨] -آج،لب:فزونتر.
[٩] -دا،آج،لب:بگوى.
[١٠] -دا،آج،لب:از انصاريان.
[١١] -آج،لب:او را.