روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٥٣ - ترجمه
و عليك السّلام،چگونه در اين كوشك آمدى و من فرمودهام بوّاب و حجّاب را تا كس را در اين جا رها نكنند [١]،تو از من نترسى كه بىاذن من در كوشك من آيى [٢]؟گفت:
بدان كه من آنم كه هيچ دربان و حاجب مرا منع نكند و از هيچ پادشاه نترسم و رشوت نپذيرم و من اين جا بىدستورى نيامدم.گفت:كه [٣]دستورى داد؟گفت:خداوند كوشك.سليمان بدانست كه او ملكالموت است.گفت:همانا تو ملك الموتى؟ گفت:آرى.گفت:چهكار را آمدهاى؟گفت:آمدهام تا جانت بردارم.گفت:
يا ملكالموت !من در همه عمر خود اين يك امروز خواستهام تا صافى باشد مرا از كدارت و در او دلتنگ نشوم.ملكالموت گفت:يا سليمان!تو چيزى خواستهاى در دنيا كه خداى نيافريده است،و آن روزى است چنين كه تو گفتى و فرمان خداى را مردّى نيست،به قضاى او راضى باشد.گفت:اى و اللّه به قضاى او راضى شدهام [٤].
ملكالموت قبض روح او كرد و او بر پاى ايستاده و بر عصا تكيه كرده.
مدّتى دراز بر اين بر آمد و سليمان از كوشك بيرون نمىآمد و جنّ و انس هريكى بر سر آن كار بودند كه سليمان ايشان را فرموده بود.و خداى تعالى درخت سنب [٥]را بفرستاد تا عصاى او [٦]سوراخ كرد،عصا بشكست[٢١-ر]و سليمان بيوفتاد [٧].
يك روز دو شيطان با يكديگر گفتند:از ما هر دو كى دليرتر است كه در اين كوشك شود و بنگرد تا سليمان چه [٨]مىكند؟و خداى تعالى عادت چنان رانده بود كه هر شيطانى كه گرد سليمان گشتى يا پيرامن او شدى بسوختى.يكى گفت از ايشان كه من بروم بنگرم،بيشتر از سوختن نخواهد بودن.به كوشك در آمد آواز سليمان نشنيد.اندكاندك پيش مىرفت تا بنگريد سليمان افتاده بود.نزديك سليمان شد نسوخت.پيشتر شد بنگريد [٩]سليمان مرده بود.بيرون آمد و مردم را خبر داد
[١] -آج،لب:نگذارند.
[٢] -دا:به كوشك من در آيى،آج،لب:به كوشك من در آمدى.
[٣] -دا:كه تو را،آج،لب:تو را كه.
[٤] -آج،لب:شدم.
[٥] -آج،لب:درخت سم.
[٦] -آج،لب:او را.
[٧] -دا،آج،لب:بيفتاد.
[٨] -دا:چى.
[٩] -دا:كه بنگريد.