روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٢٩ - ترجمه
بودند،الياس دعا كرد خداى تعالى او را [١]زنده كرد،و الياس بازگشت.
چون مدّتى به اين بر آمد،الياس دلتنگ شد[٨١-ر]در خداى تعالى بناليد، گفت:بار خدايا!دانى كه مرا بيش از اين صبر نماند اگر مصلحت دانى مرا با پيش خود.حقتعالى گفت:اين مخواه از من كه صلاح نيست.گفت:بار خدايا!چون اين نكنى دعاى من در اينان اجابت كن.گفت:اين يكى بكنم.چه دعا مىكنى؟ گفت:بار خدايا:دعا خواهم كردن [٢]تا هفت سال باران نيايد ايشان را.حقتعالى گفت:من از آن رحيم ترم بر بندگان.گفت:پنج سال.گفت:نه.گفت:سه سال.
گفت:رواست،دعا كن تا سه سال باران بازگيرم از ايشان،و جز به دعاى تو ايشان را باران ندهم.
چون خداى تعالى باران بازگرفت از ايشان مجهود شدند و همه چهار پايان ايشان بمردند و بسيار مردم از ايشان بمرد.الياس گفت:بار خدايا!روزى من از كجا باشد؟گفت:من مرغى را موكّل كنم بر روزى تو تا از زمينى ديگر تو را روزى آرد [٣]به- مقدار كفايت تو.و در آن شهر حال به جاى رسيد كه مدّتها بگذشت كه كس نان نديد و الياس هروقت متنكّر به شهر در آمدى و برفتى و نان و توشه با خود داشتى.اگر وقتى در شهر بوى نان شنيدندى،گفتندى [٤]:الياس اين جا گذشته است.
عبد اللّه عبّاس گفت:در اواخر اين سالها الياس به زنى پير بگذشت.او را گفت:هيچ طعامى هست با تو؟گفت:قدرى آرد هست مرا و پارهاى روغن زيت.
ازآنجا طعامى ساخت براى الياس.او آن [٥]طعام بخورد و دعا كرد او را.به بركت خداى تعالى آن خمهاى او پر از آرد كرد و روغن زيت.
و الياس ازآنجا بگذشت به خانۀ زنى آمد كه او را پسرى بود نام او اليسع بن اخطوب و اين پسر او از قحط رنجور شده بود.عجوز او را با خانه برد و پنهان كرد او دعا كرد.خداى تعالى اليسع را عافيه [٦]داد،مادر [٧]و پسر به او [٨]ايمان آوردند،و اليسع با او
[١] -دا،آج،لب:به دعاى او يونس را.
[٢] -آج،لب:خواهم كرد.
[٣] -آج،لب:آورد.
[٤] -لب:گفتند.
[٥] -آج،لب:از آن.
[٦] -آب،دا،آج،لب:عافيت.
[٧] -لب:ندارد.
[٨] -آج،لب:با او.