روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٢٨ - ترجمه
و الياس را آواز داد الياس آواز او بشناخت بيرون آمد و يكديگر را در كنار گرفتند و بگريستند و بسيار حديث كردند،و احوال معلوم كرد الياس را.آنگه گفت:يا رسول اللّه!اگر خواهى در خدمت تو باشم و اگر فرمايى بروم به جاى ديگر كه [١]ايمن نيستم [٢]بر ايشان كه مرا متّهم مىدارند [٣].خداى تعالى وحى كرد به الياس كه بفرماى [٤]تا با تو باشد و از اين جا بروى هر جاى كه مىبايد [٥]من [٦]شما را از چشم ايشان بپوشم و دست ايشان از شما كوتاه كنم و اين طاغى را به نفس خود مشغول كنم و پسرش را جان بردارم تا او به ثكل و مصيبۀ [٧]پس از شما مشغول شود.
آن [٨]روز پسر ملك بمرد و ملك در خاك نشست و رسم تعزيت اقامت كرد و الياس و آن مرد مؤمن بيامدند و به خانۀ زنى آمدند از بنى اسرايل [٩]مادر يونس بن متّى و او را شوهر نمانده بود و يونس را مىداشت و مىپرورد و مراعات مىكرد.چون الياس را ديد به او [١٠]مستأنس شد و الياس آنجا مدّتى مقام كرد،آنگه بر خاست و با جاى خود رفت و آن زن را نشان داد و گفت:من فلان جاىام.اگر تو را كارى پيش آيد و به من حاجت باشد،آنجا آى به طلب من.
چون [١١]برفت بس بر نيامد كه يونس بيمار شد و فرمان خداى به او رسيد،و زن رنجوردل شد و بىصبر و بىعقل گشت.برخاست و به نزديك الياس آمد و او را خبر داد.الياس او را تعزيه [١٢]داد.زن گفت:من نه به آن آمدهام تا تو مرا تعزيه دهى [١٣].من آمدهام تا تو با من بيايى و دعا كنى تا خداى تعالى او را زنده كند.الياس گفت:بدان كه من بندهاى [١٤]مأمورم.مرا نباشد كه اين كنم جز به فرمان خداى تعالى.خداى وحى كرد به او كه برو و دعا كن تا من او را زنده كنم.او بيامد يونس را دفن نكرده
[١] -آج،لب:كه من.
[٢] -دا،آج،لب:نباشم.
[٣] -دا:متّهم دارند.
[٤] -دا،آج،لب،افزوده:او را.
[٥] -دا:به روى هركجا كه خواهى،آج،لب:برويد هرجا كه خواهيد.
[٦] -دا:كه من،آج،لب:كه.
[٧] -دا:مصيبت،آج،لب:به مصيبت.
[٨] -دا:پس آن.
[٩] -آج،لب:زنى از بنى اسرائيل.
[١٠] -آج،لب:با او.
[١١] -دا،آج،لب:چون او.
[١٢] -آب،آج،لب:تعزيت.
[١٣] -دا:تعزيت دهى،آج،لب:تعزيت گويى.
[١٤] -اساس و آب:بندۀى.