روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٩٤ - ترجمه
روز،و اين قول ضحّاك است از عبد اللّه عبّاس.
ابن زيد گفت:آيت در قصّة عامر بن الطّفيل آمد و اربد بن [١]ربيعه.و قصّۀ ايشان آن بود كه كلبى روايت كرد از ضحّاك از عبد اللّه عبّاس كه او گفت:عامر بن الطّفيل و اربد بن ربيعه از قبيله عامر بودند،بيامدند به قصد رسول-عليه السّلام-و رسول -عليه السّلام-در مسجد نشسته بود با جماعتى صحابه.ايشان در مسجد آمدند،مردم همه سر برداشتند و در عامر نگاه مىكردند از جمال او،چه او مردى نكوروى بود به غايت حسن،و يك چشم بود.مردى از جملۀ اصحاب گفت:يا رسول اللّه!اين عامر بن الطّفيل است كه به تو مىآيد.گفت:رها كن تا بيايد اگر خداى به او خيرى مىخواهد مهتدى شود.بيامد و پيش رسول بايستاد و گفت:يا محمّد!اگر من اسلام آرم مرا چه باشد؟گفت:آنچه دگر مسلمانان را،و آنچه بر ايشان باشد بر تو باشد.
گفت:خلافت از پس تو به من دهى؟گفت:آن به من تعلّق ندارد،آن به خداى تعلّق دارد آنجا نهد كه او خواهد.گفت:مرا به امير [٢]اهل بدو كنى تا من امير اهل و بر باشم و تو امير اهل مدر؟گفت:نه.گفت:مرا چه پايه نهى؟گفت:عنان اسپان در دست تو نهم تا برآن غزا كنى.گفت:خود عنان خيل نه به دست من است! امروز به تو چه حاجت است،و لكن برخيز تا با من سخن گويى و مناظره كنى.
رسول-عليه السّلام-برخاست با او برفت و جايى بنشستند و مناظره مىكردند و عامر بن الطّفيل اربد را گفته بود چون من با او در خصومت [٣]گيرم و آواز من بلند شود،تو برخيز و از پس او درآى و تيغى بزن و او را بكش.بر اين اتّفاق كرده بودند.چون عامر در خصومت گرفت با رسول و مناظره ميان ايشان سخت شد،اربدّ برخاست و با پس پشت رسول رفت و خواست تا تيغ بر كشد،بيشتر از به دستى تيغ از نيام بر نيامد،دگر چندان كه جهد كرد تيغ بر نيامد،حقتعالى منع كرد و اربد جهد مىكرد و عامر اشارت مىكرد به او.رسول-عليه السّلام-بازنگريد اربد را ديد كه با تيغ در افتاده بود و معالجه [٤]مىكرد.رسول-عليه السّلام-گفت:
اللّهمّ اكفنيهما بما شئت، بار خدايا كفايت كن مرا كار اينان به هرچه خواهى.خداى تعالى صاعقهاى فرستاد از آسمان
[١] .آب،از:زيد بن.
[٢] .قم،مل:مرا امير،لب:مرا با امير.
[٣] .قم:با او خصومت.
[٤] .بم،آب،آج،آز،لب:معاجله.