روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٠٠ - ترجمه
گرچه مردى بزرگوار بود
در معانى سخنگذار [١]بود
تا نگويد سخن ندانندش
خيره و عمر [٢]سار [٣]خوانندش
مرد زير زيان بود پنهان
ساير است اين مثل به گرد جهان
چون از سخن او مايۀ او بديد،در خور آن او را پايه [٤]نهاد،گفت: إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنٰا مَكِينٌ أَمِينٌ ،تو امروز به نزديك ما مكين و امينى.عذر آن خواست كه پيش از اين تو را نشناختم،چون تو را امروز شناختم [٥]لا جرم به قدر امانتت [٦]پايۀ مكانتت [٧]نهاديم.
اگر آنكس كه او خوابى را تعبير بگفت مستحقّ وزارت ملك [٨]شد بل [٩]ملك مصر به او دادند و بر سرير ملكش [١٠]بنشاندند و تاج مملكت [١١]بر سرش نهادند و نگين ملك در انگشت او كردند.آنكه تورات و انجيل و زبور و قرآن [١٢]را تفسير و تأويل بگفت سزاوار وزارت و خلافت نباشد؟او در هفت گاف [١٣]سخن گفت و راست گفت،از آن گفت [١٤]پادشاهى صدهزار هزار مرد يافت.آنكس كه او حكم هر [١٥]آدمى صورت گاف [١٦]سيرت بشناخت آن بر پادشاه حاكم شد كم ازآنكه او بر اين گاف [١٧]سيرتان خر بصيرتان حاكم شود.گفت چون امينى است در خويشتن از قبل ما مكين بايد كه نيكو نباشد در عدل پادشاه مرد مؤتمن و از قبل او ناممكّن،نكو گفت امام زمخشرى [١٨]:
امتحنوه فكان مؤتمنا
ثمّ استشاروه بعد ما امتحنوا
ثمّ دعوه لذاك [١٩]مؤتمنا
للملك و المستشار مؤتمن
[١] .كذا در اساس،آب،آز،آج،لب،ديگر نسخه بدلها:گزار.
[٢] .قم،آو،از،غمر.
[٣] .آز:ساز،آج:ساى.
[٤] .آب،آز:مقام.
[٥] .آو:بشناختيم.
[٦] .آب،آز:امانت.
[٧] .آب،آز:مكانت.
[٨] .آج:ملك.
[٩] .مل:بل كه.
[١٠] .آج:لب:مملكتش.
[١١] .آج،لب:ملك.
[١٢] .آب،آز:فرقان.
[١٧] [١٦] [١٣] .گاف/گاو،همه نسخه بدلها:گاو.
[١٤] .مل:گفت خود.
[١٥] .مل:هزار.
[١٨] .آب،آز+شعر.
[١٩] .آو،بم،آج،لب:لذلك.