روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٥٤ - ترجمه
توقّف كرد تا بداند كه يوسف از ايشان راضى شده است [١]يا نه.
در خبر است كه چون مبشّر بشارت داد،يعقوب را به حيات يوسف،يعقوب گفت:چون است او؟گفت:ملك مصر است.گفت:ملك را چه خواهم كردن!بر چه دين است؟گفت:بر دين اسلام.گفت:نعمت تمام آن است.يوسف -عليه السّلام-بر دست مبشّر هر ساز و عدّت كه ايشان را به كار بايست بفرستاد،و دويست راحله بچارده و پيغام فرستاد به يعقوب كه:بياى،و اهلت را بيار.يعقوب برگ [٢]بكرد و روى به مصر نهاد با جمله اهل البيت خود[٣٦-ر].چون به نزديك رسيدند،يوسف-عليه السّلام- [٣]پادشاه را كه يوسف نايب او بود،گفت:مرا پدرى است كه او پيغامبر خداست،و پيغامبرزاده است و پدران من پيغامبراناند،و او از كنعان به ديدار من مىآيد،توقّع آن است كه به استقبال او آيى.ملك با چهار هزار مرد از خواصّ خود بر نشست و يوسف با اهل مصر جمله به استقبال يعقوب رفتند.
يعقوب-عليه السّلام-پياده مىرفت،چون نگاه كرد،يوسف را ديد با لشكر جهان،و اهل مصر در زىّ ملوك.يعقوب يهودا را گفت:اين فرعون مصر است.گفت:اين پسر تو است يوسف.چون به يكديگر رسيدند،يوسف خواست تا سلام كند بر يعقوب، يعقوب سبق برد و گفت:
السّلام عليك يا مذهب الاحزان، سلام بر تو باد اى ببرندۀ [٤]اندوهان! اگر گويند:چرا يعقوب را گفتند بر يوسف رو،و يعقوب پدر بود و پير بود،اولىتر آن بودى كه يوسف بر يعقوب رفتى؟جواب گفتند:اگر يوسف بر يعقوب رفتى، بيت الاحزان ديدى و درويشى و دست تنگى و بىنوايى،يوسف نيز از راحت به رنج افتادى و دلتنگ شدى.يعقوب را گفتند تو دير است كه در بند و رنجى،بر يوسف رو تا مملكت و ولايت بينى كه كودكى طفل را از [٥]تو ببردند،امروز پادشاه مصرش با تو خواهم دادن.
در خبر است كه:چون خبر منتشر شد به آمدن يعقوب و استقبال يوسف او را،
[١] .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:راضى هست.
[٢] .مل:ترك.
[٣] .آب+آن.
[٤] .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:برنده.
[٥] .آو،بم،آب،آز،آج،لب+بر،مل+پيش.