روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٥٥ - ترجمه
زليخا پير [١]شده [٢]بود و نابينا شده بود و درويش شده بود و از يوسف جدا مانده و در غم يوسف چونين [٣]شده،كسى را شفاعت كرد تا دست او گرفت و او را به راه يوسف برد و بنشاند [٤].هرگه كه كوكبۀ لشكر بر آمدى،قائد او گفتى:برخيز كه يوسف آمد،او گفتى:اين نه يوسف است،گفتى:تو چه دانى؟گفتى:من بوى او شناسم،تا چند فوج بگذشت [٥]راست كه آن كوكبه پديد آمد كه يوسف در آن ميان بود،آواز داد و گفت:بوى يوسف مىشنوم، إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ ،مرا پيش بر،او را پيش بردند،يوسف-عليه السّلام-بنگريد، از دور زليخا را بشناخت.از روى حرمت اسپ بازداشت و او را گفت:زليخا!چونت است [٦]؟گفت:چنين كه مىبينى.گفت:كه آن ماليت كجا شد؟گفت:رفت و تلف شد.گفت:جمالت كجا شد؟گفت:در فراق تو نيست شد.گفت:چشم [٧]را چه كردى؟گفت:از گريه تباه شد.گفت:ملك نماند و مال نماند و جمال نماند،آن معنى كه مىگفتى از محبّت هيچ مانده هست؟گفت:هرچه روز مىآيد زيادت است.آنگه گفت:
سبحان من جعل العبيد ملوكا بطاعته و جعل الملوك عبيدا بمعصيته، سبحان آن خداى كه به طاعت بندگان را پادشاه گرداند و به معصيت پادشاهان را بنده گرداند.يوسف-عليه السّلام-گفت:چه خواهى و چه آرزو كنى؟ گفت:آنكه خداى را دعا كنى تا چشم با من دهد [٨]تا يكبارى [٩]جمال تو بازبينم .يوسف-عليه السّلام-دعا كرد تا خداى تعالى جوانى و جمال و چشم با او داد و او را به نكاح به زنى كرد و از او دو فرزندش آمد نرينه [١٠].
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلىٰ يُوسُفَ آوىٰ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ ،حقتعالى حكايت ملاقات ايشان كرد،گفت:چون در پيش يوسف شدند،پدر و مادر را با خويشتن گرفت،اى ضمّ،و مراد به مادر باتّفاق خاله است،چه مادرش در اين وقت بر جاى نبود.و عرب،عمّ را پدر خواند و خاله را مادر. وَ قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِينَ ،اگر گويند،چگونه
[١] .آو،آب:پر.
[٢] .قم:گشته.
[٣] .همۀ نسخه بدلها:چنين.
[٤] .قم:آورد و بايستاد.
[٥] .آو:بگزشت.
[٦] .آج،لب:چونى.
[٧] .همۀ نسخه بدلها بجز قم:چشمت.
[٨] .قم،مل:بازدهد.
[٩] .همۀ نسخه بدلها بجز قم،آو،بم:يكبار ديگر.
[١٠] .همۀ نسخه بدلها بجز قم و لب:پسرينه.