روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٣٧ - ترجمه
ارى المرء ذا الاذواد [١]يصبح محرضا
كاحراض بكر فى الدّيار مريض
و اين لفظ را تثنيه و جمع و تأنيث نكنند،لأنّه مصدر وضع موضع الاسم. حَتّٰى تَكُونَ حَرَضاً ،تا خود را به حدّ هلاك رسانى و مرگ،يا خود هلاك شوى.
يعقوب-عليه السّلام-عند اين حال گفت:مرا اين [٢]با شما نيست و من از شما با شما شكايت نمىكنم،چه شكايت با شما به منزلت،شكوى الجريح الى الغربان و الرحم باشد،بل شكايت با خداى مىكنم.و گفتند:سبب اين آن بود كه،يك روز همسايهاى در نزديك او شد،او را گفت:يا يعقوب!بس شكسته و درهم افتاده مىبينم تو را،و تو به آن سنّ [٣]نهاى كه چونين [٤]شوى،گفت:آنچه خداى مرا به آن مبتلا كرد از غم يوسف مرا به اين حد رسانيد.خداى تعالى جبريل را فرستاد و گفت:
يا يعقوب!تشكونى الى خلقى ،شكايت من با بندگان من مىكنى!گفت:بار خدايا خطا كردم و توبه كردم.ازآنپس هركه او را [٥]پرسيدى كه تو را چون است؟ [٦]گفتى:
أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللّٰهِ.
و در خبر آوردهاند كه:در اين مدّت يعقوب-عليه السّلام-خانهاى ساخت و آن را بيت الاحزان نام نهاد [٧]و در آنجا رفت و با كس نگفت و نخورد و نياسود.و گفتند:
چشم او را آفت نبود،او چشم بر هم نهاد،گفت:نيز نخواهم تا پس از يوسف كس [٨]را بينم و جهان بينم.
در خبر مىآيد كه،روزى مردى يعقوب را گفت:چشم تو به چه آفت چنين شد؟گفت:به گريۀ يوسف [٩].گفت:پشتت چرا دوتا شد؟گفت:به غم يوسف.
گفت:چرا چونين [١٠]در هم افتادهاى و ضعيف شده؟گفت:به فراق يوسف.
خداى تعالى وحى كرد به او،گفت:أ تشكوني الى خلقى،شكايت من با بندگان من مىكنى!به عزّت و جلال من كه اين غم از تو كشف نكنم تا مرا بنخوانى عند آن
[١] .آب:اراد.
[٢] .بم،لب:از اين.
[٣] .آو،بم،آب،آز،آج،لب:پيرى.
[٤] .همۀ نسخه بدلها:چنين.
[٥] .آو،بم،آب،آز،آج،لب:از او.
[٦] .مل:چيست.
[٧] .همۀ نسخه بدلها:نام كرد.
[٨] .آب،آز،آج،لب:كسى.
[٩] .قم،مل،آز،آج،لب:بر يوسف.
[١٠] .قم:چنين.