پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٨٤ - ١- برهان فطرت
تفسير و جمعبندى
معاد در اعماق جان
شايد بسيارى گمان مىكنند، نخستين آيه از آيات فوق، تنها اشاره به فطرت خداشناسى انسان است در حالى كه دقت در آيه نشان مىدهد، موضوع سخن در آن عام است، و تمام دين را فطرى مىشمارد، يعنى مجموعه اصول عقائد، و حتّى كليات فروع دين و احكام به صورت خلاصه در اعماق فطرت حضور دارد.
مىفرمايد: «روى خود را متوجه دين خالص پروردگار كن، اين همان فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده است، در آفرينش خدا دگرگونى نيست، اين است دين و آيين استوار و ثابت، ولى غالب مردم نمىدانند» (وَ اقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّيْنِ حَنيفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تُبْديلَ لِخَلْقِ اللَّه ذلِكَ الِّيْنِ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ اكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ).
به طورى كه ملاحظه مىكنيد، «دين» دوبار در آيه فوق تكرار شده كه اشاره به مجموع حقايق دينى است، و قابل توجّه اينكه در يك جمله مىفرمايد: «اين آفرينش الهى است» و بعد مىافزايد: «دگرگونى در آفرينش خدا نيست» و بار سوّم روى اين مسأله تأكيد كرده مىگويد: اين آيين پابرجاست.
و به اين ترتيب سه بار روى فطرى بودن دين، براى انسانها در اين آيه تكيه شده است. [١]
از مجموع اين آيه استفاده مىشود كه نه تنها مسأله خداشناسى، بكله اعتقاد به رستاخيز و دادگاه بزرگ عدل الهى نيز در فطرت آدمى نهاده شده است.
قابل توجه اينكه در روايات اسلامى كه در تفسير اين آيه وارد شده نيز اشارات روشنى به اين معنا ديده مىشود.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه در پاسخ سؤال از معناى فطرت در اين آيه شريفه فرمود: هِىَ الاسْلامُ (منظور از اين فطرت، اسلام است). [٢]
در تفسير درّالمنثور از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين نقل شده كه: فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها، دِيْنُ اللَّه: «فطرتى كه خداوند مردم را بر آن آفريد، دين خداست». [٣]
[١]. «حنيف» به معناى خالص يا خالى از هرگونه انحراف به سوى گمراهى است، و ريشه اصلى آن به معناى «تمايل» است، منتها در اينجا تمايل به سوى حق را معنا مىدهد، «فطرت» در اصل از ماده «فطر» (بر وزن سطر) به معناى شكافتن است، و از آنجا كه به هنگام آفرينش گويى پرده عدم شكافته مىشود، اين واژه در معناى خلقت و آفرينش به كار رفته است، «قيّم» از ماده قيام به معناى ثابت و پابرجا و مستقيم است.
[٢]. نورالثقلين، جلد ٤، صفحه ١٨٤، حديث ٥٤.
[٣]. درالمنثور، جلد ٥، صفحه ١٥٥.