پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٦١ - تجديد حيات انرژىهاى در پيش چشم ما!
و آيه مورد بحث در واقع آخرين و هفتمين دليل است، مىفرمايد: آيا هيچ درباره آتشى كه مىافروزيد فكر كردهايد؟! (افَرَأَيْتُمُ النّارَ الَّتى تُورُونَ) [١]
«آيا شما درخت آن را آفريدهايد يا ما آفريدهايم»؟! (انْتُمْ انْشَاتُمْ شَجَرَتَها امْ نَحْنُ الْمُنْشِئُونَ).
«ما اين آتشى را كه از درختان خارج مىشود وسيله يادآورى همگان، و وسيله زندگى براى مسافران، قرار داديم» (نَحْنُ جَعَلْناها تَذْكِرَةً وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِيْنَ). [٢]
در اين كه منظور از شجره و درخت آتش در اين آيه چيست؟ دو تفسير عمده گفته شده است:
نخست اين كه منظور همان درختان معروف «مَرْخ» و «عَفار» است كه عرب از كوبيدن چوبهاى آن دو بر يكديگر براى ايجاد جرقه آتش استفاده مىكرد، و در واقع حكم «كبريت» را داشت كه وسيله آتش افروزى است.
دوم اين كه منظور همه درختان است كه قابليت براى فراهم ساختن هيزم و آتش گيره دارند. [٣]
در اينكه «تَذْكِرَةً» (يادآورى) در اينجا ناظر به چه امرى است؟ باز در ميان مفسّران گفتگو است، جمعى آن را اشاره به يادآورى آتش دوزخ شمردهاند كه از مشاهده آتش دنيا حاصل مىشود، در اين صورت استدلالى بر مسأله معاد در آيه نهفته نشده است.
ديگر اينكه منظور، تذكّر و يادآورى در مسأله معاد است، زيرا كسى كه قدرت دارد آتشسوزان را در دل درختان سبز، ذخيره كند، از بازگرداندن حرارت غريزى به بدن مردگان، عاجز نيست، و آنكس كه مىتواند دو شىء متضاد همچون آب و آتش را در كنار هم نگهدارد، به طريق اولى مىتواند دو امر متضاد همچون مرگ و حيات را به طور متناوب، يكى بعد از ديگرى، ايجاد كند.
يا به تعبير ديگر، كسى كه انرژىهاى مرده نور و حرارت را با اين وضوح، باز مىگرداند چگونه نمىتواند به مردگان انسانى حياتى نوين ببخشد.
البته تفسيرهاى اخير با مجموعه آيات اين سوره كه درصدد پاسخگويى به شبهات منكران معاد است،
[١]. «تورون» از ماده «ايراء» به معناى آتش افروختن است، راغب در مفردات مىگويد: اصل آن به معناى ستر و پوشاندن مىباشد، و لذا «وراء» به پشت سر گفته مىشود، و از آنجا كه آتش در آتش زنه يا در هيزم، پنهان است، بيرون كشيدن آن را عرب «ورى» و «ايراء» گفته است.
[٢]. «مقوين» از ماده «قِواء» (بر وزن كتاب) به معناى بيابان خشك و خالى است و مقوين به مسافرانى گفته مىشود كه در بيابانهاى خشك خالى گام مىگذارند.
[٣]. اين دو تفسير در تفسير روحالمعانى، جلد ٢٧، صفحه ١٢٩ و تفسير فخررازى، جلد ٢٩، صفحه ١٨٤، ذيل آيات مورد بحث آمده است.